طرح قالی روی دیوار اتاق، به همان اندازه که کودک
را می ترساند تجلی گر تمام زندگی اش بود. کودک گمان می کرد گربه ی در آغوش کشیده
شده توسط دختر موقرمز روی قالی قرار است از آغوش صاحبش بگریزد و در حالی که دهان
خود را به قدری باز کرده که کله اش در آن جا شود به او حمله ور شود. این بود که از
آن هراسی غیر قابل وصف و دور از منطق داشت. از آنجایی که خودش قدش نمی رسید مادرش
را مجبور می کرد قالی را حداقل شب ها از روی دیوار پایین بیاورد تا بتواند آسوده و
به دور از ترس گربه و رویاهای حاصل از آن بخوابد. روزها دخترک و گربه اش آسوده تر
به نظر می رسیدند.
جایی درون ذهنش می دانست که آنچه آن شب از پنجره
دیده بود این ترس را در او به وجود آورده. اولین شبی که قرار بود در خانه ی
پدربزرگ ِ پدری اش بخوابد و همیشه آنطور نمی شود که قرار است بشود. حرف های بی سر
و تهی که به همه اشان گوش می داد تا چیزی از دلشان در بیاورد زده شده بود، شام
سنگین خورده شده بود و رخت خواب ها پهن. همه به خواب رفته بودند یا حداقل تصور او
این چنین بود. رخت خوابش را به انتخاب خودش زیر پنجره پهن کرده بودند. پدر و مادرش
کمی آن طرف تر به خواب رفته بودند. هی این پهلو آن پهلو می شد بلکه خوابش ببرد،
اما صداهایی که از اطراف می رسید مانع می شد. لحظه ای چشمانش را بست؛ حس می کرد
خانه درون دریایی معلق است و تکان تکان می خورد؛ که دیوارها کج شده اند، شیشه ها
می لرزند و درهای چفت نشده غژ غژ صدا می دهند. چشمانش را گشود. کنجکاوی بر او غلبه
کرد و برخواست و پاهایش را روی پشتی گذاشت تا بتواند از پنجره نگاهی به بیرون
بیاندازد. چراغ روشن ایوان پدربزرگش را با موهای صاف و سفید و سیخش هویدا کرد که
لب حوض نشسته و ناخوش احوال به نظر می رسد. شیرِ آب را باز کرده بود و مدام در
دهان خود آب می ریخت و تف می کرد. گویی که بخواهد چیزی را از دهان خود خارج کند.
به ذهنش رسید که شاید بعد از شام مزه ی بدی در دهان پیرمرد مانده باشد و بخواهد از
شرش خلاص شود. دخترک حس کرد که پاهایش روی عرض کم پشتی می لرزند، خواست سرش را از
پشت پنجره پایین بیاورد که پدربزرگش متوجه اش شد. نمی دانست باید چه واکنشی نشان
دهد. همان طور به چشمان مردِ پیر ِ مو سیخ نگاه می کرد و او نیز با چشمان و دهانی
فراخ به دختر نگاه می کرد. حالتش دختر را یاد حیوانی انداخت اما ذهن کودک نمی
توانست روی اسم بخصوصی انگشت بگذارد. انگار پدربزرگش سعی داشت چیزی به او بگوید؛
شاید درخواست کمک داشت؛ اما می دانست که حس ترحم یا خویشاوند دوستی ای در او وجود
ندارد که این وقت شب به حیاط برود و به پدربزرگ پیرش که قابل اعتماد هم به نظر نمی
رسید کمک کند؛ چهره جدش به طرز شک برانگیزی در تاریکی شب بی آزار به نظر می رسید. پیرمرد
همچنان به نظر می رسید که سعی دارد چیزی بگوید اما ناگهان عق زد و از دهانش چیزی
بیرون ریخت و در مقابل چشم های نوه اش تبدیل به یک گربه شد. پاهای دخترک دیگر
عیانا بر روی پشتی به لرزه در آمده بودند اما همچون مسخ شده ها به صحنه ی مقابلش
نگاه می کرد و نمی توانست پایین بیاید و به زیر پتو پناه بیاورد. به چیزی که
پدربزرگش بالا آورده بود نگاهی انداخت؛ شبیه حلیم بود. به همان غلظت. دید که درون
استفراغ حلیم مانند چیزی تکان می خورد. انگار دست هایی کوچک سعی دارند که خود را
از آن بیرون بکشند. در مقابل چشم های وحشت زده و خیره ی دختر موفق شدند. دو مرد
کوچک ِ کوله به دوش از دل استفراغ بیرون جهیدند. چند لحظه ای همان طور که مشغول
گفت و گو بودند خود را تکان دادند و مابقی ماده ی لزج را از رو سر و صورت یک دیگر
پاک کردند و به سمت پنجره قدم برداشتند. چرا به این سمت؟ چرا به این سمت؟ این تنها
چیزی بود که دخترک از خود می پرسید. از روی پشتی به پایین پرت شد. صدای پرت شدنش
پدر و مادرش را بیدار نکرد، تنها باعث شد ریتم خر و پف پدرش اندکی تغییر کند. به
زیر پتو پناه برد، در دست خود ذره بینی تصور کرد و آن را به روی صورت آدمک ها
آورد، هیچ چهره ای برایشان تعریف نشده بود. به دوباره چشمانش را گشود و اندازه ی
دیدش گوشه ی پتو را بالا گرفت تا ادامه ی ماجرا را از دست ندهد. پنجره باز بود و
گوشه ای از توری آن سوراخ. نمی داند که چرا پنجره را نبسته بود، شاید از ترس اینکه
صدای بستنش پدر و مادرش را بیدار کند و او مجبور شود به آنها توضیح دهد که چرا پای
پنجره بوده. شاید هم در جایی از ذهنش دوست داشت دو مرد کوچک به داخل خانه تعرض
کنند و او متوجه شود که آنها در واقع از فامیل های دور هستند که همیشه بد موقع و
بی خبر می آیند و از چیزهایی حرف می زنند که دختر می تواند از دلش چیزی مطابق میلش
در بیاورد و شاید در کوله پشتی اشان برای او سوغاتی دارند. چشم دختر به گوشه ی
سوراخ توری بود، می دانست که آنها هر لحظه از آن به داخل می آیند. نفسش تند می زد،
اما از پلک زدن خودداری می کرد. صدایشان نزدیک و نزدیک تر می شد و بالاخره جثه ی
بسیار بسیار کوچک دو کوله به دوش در لبه ی پنجره پیدا شد. از لبه ی پنجره به راحتی
روی پشتی پریدند و از روی آن به داخل رخت خواب کودک. در این حین حتی لحظه ای از
حرف زدن دست نمی کشیدند. دختر زبانشان را می شناخت، گویی که همیشه آن را می شنیده
اما نمی توانست تشخیص دهد که دارند چه می گویند. دو مرد کوچک ترین توجهی به او
نداشتند، انگار نه انگار که از مقابل موجودی زنده می گذرند. به نظر می رسید که راه
همیشگی خانه اشان را برای بار هزارم تکرار می کنند. از کنار پا، تنه و دست های
دختر رد شدند و به گردنش که رسیدند از درزی که برای نگاه کردن در پتو ایجاد کرده
بود داخل شدند. انگار که از سنگ فرش جلوی در خانه اشان عبور می کنند از گردن دختر
بالا رفتند و به گوشش که رسیدند بدون لحظه ای درنگ وارد شدند.
فردا صبح پدرزرگش انسان و عادی به نظر می رسید و به
او نگاه های عجیب غریب نمی انداخت و با دهان باز به او خیره نمی شد. هیچ چیز را هم
بالا نیاورد، حواسش بود. گوش هایش را تیز می کرد که اگر صدای عق زدن شنید گوش به
زنگ شود. سر سفره ی صبحانه دختر که تمام شب را بیدار مانده بود، نگاه خیره اش را
به آن طرف سفره دوخته بود، جایی که پدر بزرگش نشسته بود. با دقت به چهره ی پدر
بزرگش نگاه می کرد، بدون پلک. می خواست گربه ی درون پدربزرگ را بیرون بکشد. نگاه
طولانی اش باعث تعجب و سکوت همه شد اما قبل از اینکه از او علت زل زدنش را بپرسند،
او سوال خود را پرسید:
" آقاجون! چه شکلی دیشب گربه شدی؟ میشه از اول گربه بشی! میخوام ببینم."
No comments:
Post a Comment