Thursday, February 13, 2020

در پنجره

طرح قالی روی دیوار اتاق، به همان اندازه که کودک را می ترساند تجلی گر تمام زندگی اش بود. کودک گمان می کرد گربه ی در آغوش کشیده شده توسط دختر موقرمز روی قالی قرار است از آغوش صاحبش بگریزد و در حالی که دهان خود را به قدری باز کرده که کله اش در آن جا شود به او حمله ور شود. این بود که از آن هراسی غیر قابل وصف و دور از منطق داشت. از آنجایی که خودش قدش نمی رسید مادرش را مجبور می کرد قالی را حداقل شب ها از روی دیوار پایین بیاورد تا بتواند آسوده و به دور از ترس گربه و رویاهای حاصل از آن بخوابد. روزها دخترک و گربه اش آسوده تر به نظر می رسیدند.
جایی درون ذهنش می دانست که آنچه آن شب از پنجره دیده بود این ترس را در او به وجود آورده. اولین شبی که قرار بود در خانه ی پدربزرگ ِ پدری اش بخوابد و همیشه آنطور نمی شود که قرار است بشود. حرف های بی سر و تهی که به همه اشان گوش می داد تا چیزی از دلشان در بیاورد زده شده بود، شام سنگین خورده شده بود و رخت خواب ها پهن. همه به خواب رفته بودند یا حداقل تصور او این چنین بود. رخت خوابش را به انتخاب خودش زیر پنجره پهن کرده بودند. پدر و مادرش کمی آن طرف تر به خواب رفته بودند. هی این پهلو آن پهلو می شد بلکه خوابش ببرد، اما صداهایی که از اطراف می رسید مانع می شد. لحظه ای چشمانش را بست؛ حس می کرد خانه درون دریایی معلق است و تکان تکان می خورد؛ که دیوارها کج شده اند، شیشه ها می لرزند و درهای چفت نشده غژ غژ صدا می دهند. چشمانش را گشود. کنجکاوی بر او غلبه کرد و برخواست و پاهایش را روی پشتی گذاشت تا بتواند از پنجره نگاهی به بیرون بیاندازد. چراغ روشن ایوان پدربزرگش را با موهای صاف و سفید و سیخش هویدا کرد که لب حوض نشسته و ناخوش احوال به نظر می رسد. شیرِ آب را باز کرده بود و مدام در دهان خود آب می ریخت و تف می کرد. گویی که بخواهد چیزی را از دهان خود خارج کند. به ذهنش رسید که شاید بعد از شام مزه ی بدی در دهان پیرمرد مانده باشد و بخواهد از شرش خلاص شود. دخترک حس کرد که پاهایش روی عرض کم پشتی می لرزند، خواست سرش را از پشت پنجره پایین بیاورد که پدربزرگش متوجه اش شد. نمی دانست باید چه واکنشی نشان دهد. همان طور به چشمان مردِ پیر ِ مو سیخ نگاه می کرد و او نیز با چشمان و دهانی فراخ به دختر نگاه می کرد. حالتش دختر را یاد حیوانی انداخت اما ذهن کودک نمی توانست روی اسم بخصوصی انگشت بگذارد. انگار پدربزرگش سعی داشت چیزی به او بگوید؛ شاید درخواست کمک داشت؛ اما می دانست که حس ترحم یا خویشاوند دوستی ای در او وجود ندارد که این وقت شب به حیاط برود و به پدربزرگ پیرش که قابل اعتماد هم به نظر نمی رسید کمک کند؛ چهره جدش به طرز شک برانگیزی در تاریکی شب بی آزار به نظر می رسید. پیرمرد همچنان به نظر می رسید که سعی دارد چیزی بگوید اما ناگهان عق زد و از دهانش چیزی بیرون ریخت و در مقابل چشم های نوه اش تبدیل به یک گربه شد. پاهای دخترک دیگر عیانا بر روی پشتی به لرزه در آمده بودند اما همچون مسخ شده ها به صحنه ی مقابلش نگاه می کرد و نمی توانست پایین بیاید و به زیر پتو پناه بیاورد. به چیزی که پدربزرگش بالا آورده بود نگاهی انداخت؛ شبیه حلیم بود. به همان غلظت. دید که درون استفراغ حلیم مانند چیزی تکان می خورد. انگار دست هایی کوچک سعی دارند که خود را از آن بیرون بکشند. در مقابل چشم های وحشت زده و خیره ی دختر موفق شدند. دو مرد کوچک ِ کوله به دوش از دل استفراغ بیرون جهیدند. چند لحظه ای همان طور که مشغول گفت و گو بودند خود را تکان دادند و مابقی ماده ی لزج را از رو سر و صورت یک دیگر پاک کردند و به سمت پنجره قدم برداشتند. چرا به این سمت؟ چرا به این سمت؟ این تنها چیزی بود که دخترک از خود می پرسید. از روی پشتی به پایین پرت شد. صدای پرت شدنش پدر و مادرش را بیدار نکرد، تنها باعث شد ریتم خر و پف پدرش اندکی تغییر کند. به زیر پتو پناه برد، در دست خود ذره بینی تصور کرد و آن را به روی صورت آدمک ها آورد، هیچ چهره ای برایشان تعریف نشده بود. به دوباره چشمانش را گشود و اندازه ی دیدش گوشه ی پتو را بالا گرفت تا ادامه ی ماجرا را از دست ندهد. پنجره باز بود و گوشه ای از توری آن سوراخ. نمی داند که چرا پنجره را نبسته بود، شاید از ترس اینکه صدای بستنش پدر و مادرش را بیدار کند و او مجبور شود به آنها توضیح دهد که چرا پای پنجره بوده. شاید هم در جایی از ذهنش دوست داشت دو مرد کوچک به داخل خانه تعرض کنند و او متوجه شود که آنها در واقع از فامیل های دور هستند که همیشه بد موقع و بی خبر می آیند و از چیزهایی حرف می زنند که دختر می تواند از دلش چیزی مطابق میلش در بیاورد و شاید در کوله پشتی اشان برای او سوغاتی دارند. چشم دختر به گوشه ی سوراخ توری بود، می دانست که آنها هر لحظه از آن به داخل می آیند. نفسش تند می زد، اما از پلک زدن خودداری می کرد. صدایشان نزدیک و نزدیک تر می شد و بالاخره جثه ی بسیار بسیار کوچک دو کوله به دوش در لبه ی پنجره پیدا شد. از لبه ی پنجره به راحتی روی پشتی پریدند و از روی آن به داخل رخت خواب کودک. در این حین حتی لحظه ای از حرف زدن دست نمی کشیدند. دختر زبانشان را می شناخت، گویی که همیشه آن را می شنیده اما نمی توانست تشخیص دهد که دارند چه می گویند. دو مرد کوچک ترین توجهی به او نداشتند، انگار نه انگار که از مقابل موجودی زنده می گذرند. به نظر می رسید که راه همیشگی خانه اشان را برای بار هزارم تکرار می کنند. از کنار پا، تنه و دست های دختر رد شدند و به گردنش که رسیدند از درزی که برای نگاه کردن در پتو ایجاد کرده بود داخل شدند. انگار که از سنگ فرش جلوی در خانه اشان عبور می کنند از گردن دختر بالا رفتند و به گوشش که رسیدند بدون لحظه ای درنگ وارد شدند.
فردا صبح پدرزرگش انسان و عادی به نظر می رسید و به او نگاه های عجیب غریب نمی انداخت و با دهان باز به او خیره نمی شد. هیچ چیز را هم بالا نیاورد، حواسش بود. گوش هایش را تیز می کرد که اگر صدای عق زدن شنید گوش به زنگ شود. سر سفره ی صبحانه دختر که تمام شب را بیدار مانده بود، نگاه خیره اش را به آن طرف سفره دوخته بود، جایی که پدر بزرگش نشسته بود. با دقت به چهره ی پدر بزرگش نگاه می کرد، بدون پلک. می خواست گربه ی درون پدربزرگ را بیرون بکشد. نگاه طولانی اش باعث تعجب و سکوت همه شد اما قبل از اینکه از او علت زل زدنش را بپرسند، او سوال خود را پرسید:
" آقاجون! چه شکلی دیشب گربه شدی؟ میشه از اول گربه بشی! میخوام ببینم."


شکلات تلخ 87 درصد

آن روز هدف از پدیدار شدن خورشید در مقابل چشمان کم بینای شکلات تلخ ۸۷٪ صرفا بیدار کردنش از خواب خوش خیس خوردن در دهان دختری بود که هر بار به مغازه می آمد،بلندش می کرد،پشتش را می خواند و سپس او را به دوباره رو به روی مابقی کلون هایش قرار می داد. شکلات هر بار برایش این سوال پیش می آمد که مر قیمت پشت جلدش با هر برداشتن و بررسی کردنش تغییر می کند؟
فکر کردن زیاد راجب این مسئله او را به نتیجه ای نمی رساند و تنها باعث می شد احساس کند دارد آب می شود. صبرش سر آمده بود و درون جلد و ورقه ی آلومینیومی که زیر آن پوشیده بود احساس خفگی می کرد. دوست داشت جامه بر کند و این دفعه خود را به زور در دستان دختر بچپاند و ملتمسانه بخواهد که او را به دهان برد؛ تا هم او در آب دهان دختری دوش بگیرد و هم دختر بتواند مزه ی یک شکلات تلخ ۸۷٪ را بچشد.
دختر درست در همان زمان بخصوصی که انتظارش را می کشید سر و کله اش پیدا شد؛ دقیقا زمانی که فروشنده در حال جمع و جور کردن خرت و پرت ها بستن در مغازه بود‌.در حالیکه دست هایش را در جیب بارانی اش داشت وارد مغازه شد و با آرامش منحصر به فردی که شکلات در هیچ کدام از مشتری های دیگر ندیده بود طول و عرض مغازه را گشتی زد و یک سری وسیله برداشت که چشمان کم سویش نتوانستند تشخیص دهند تا مابقی روزها را به مابقی کلون های آن محصولات غبطه بخورد. زمانی که دخترک داشت به پیشخوان نزدیک می شد، یعنی جایی که شکلات های تلخ ۸۷٪ یک گوشه چیده شده بودند، احساس کرد عرقی بر تنش نشسته که سرد و گرمش را نمی توانست تشخیص دهد اما می توانست بگوید که دارد آب می شود. شاید این همان حسی بود که به پایان رسیدن تاریخ انقضا داشت.
همان لحظه دخترک دست دراز کرد و او را برداشت و پشت و رویش را بررسی کرد. شکلات دوست داشت جامه بر کند. فارغ از کاغذ، فارغ از آلومینیوم، که در دستان دختر بنشیند و به دهانش خیره شود. دختر که هنوز شکلات را در دست داشت از فروشنده که با غضب به او نگاه می کرد پرسید:« غیر لبنیشو ندارید؟»
شکلات تلخ ۸۷٪ برایش این سوال پیش آمد که مگر لبنی یا غیرلبنی بودنش یا هر بار بلند کردن و بررسی کردنش تغییر می کند؟

هجدهیات ( گلچینی که چندان سیاه نیست و در آن خود را زیر بار ملامت نمی گیرم)




همچنان که من در آزادی پاهایم را بسته ام
آن پرنده به جای من و به من از بالا به پایین می نگرد...
شعرهایم را می دزدد و بینشان تخم می گذارد
و ما صاحب فرزندانی می شویم
من خاموشم
من آرامم وقتی که جوجه ها مادرشان را ترک می کنند
و به درون شکم گربه مهاجرت می کنند
و انسان ها میلی عجیب به تولید صدا دارند...




تو را صدها بار گول زنم
هزاران بار فریبم خوری
تو را شکافم، بویم و دور اندازم
 برایم هزاران جوانه زنی
در تو نفرتی از من هست، که آنرا عشق می پنداری
در من عشقی روید، آنگاه که مرا می آزاری
من در تو سکوت کنم، تو در من سخن گویی
من به تو راست نگویم، تو به من دروغ گویی
 تو را در ذهن کشم، مرا در چشم می آرامی
 تو را آرام بوسم، مرا آزاد می آزاری
از تو که پر می کشم، تو برایم فریاد کنی
تو را که از بین می برم، تو مرا فرا خوانی
در میان آتش، هیزم و آّب شویم
باد که می وزد، بید و بادگیر شویم
بال ها گسترانم تا شکوفا شوی
با تو وداع گویم، انگاه که گیلاس شوی





سر برفکندم در ابر
رها، رها تر از باران
تو گویی ندیدی حنجره ام را
رعد میندازد در جهان
برق میندازد در گلو
و راهی می شوم
در راهی بی قطر و شعاع
راهی به موازات هر راه دیگر
اگر راهی وجود داشته باشد
تو نمی دانی من کیستم
اما من می دانم که تو چیستی
تو خاک سر کتاب هایمی
و من خاک سر ذهنت




می شونم صدایش را
صدای همان مرغابی زخمی و مضطرب
که شاهرگش را از منقار بالا می آورد
بالهایش پیشش نبودندان
انگشتانم را دور گردنش پیچیدم
چشمانش گرد شدند 
و دستانم سرخ و داغ
تو سر می خوری بر روی آبشار انعکاسات
این جهان همه آینه و شیشه
چهره ی تو همان است که نمی شناسی
صدایش را می شنوم
صدای پچ پچ فاتحان مهاجری که در گوشم خانه کردند
صدای تق تقی که شب ها به درب اسکلتی مغزم می زنند
انگشت اشاره خم کنم دم ِ گوش،دو دوستم، دو دشمنم، دو همسایه
بر روی انگشت نشینند
بادی می وزد و هر سه ی ما را به پرواز در می آورد
سر می خورم بر روی آبشار سایه ها
سایه خودم هم دستم را نمی گیرد
آن کس که دستش را دراز کرده
توهم نهاییِ نفر آخر است



سایه ی بالشت را بر روی دیوار می بینم
که هزارپاهای رویا را زیر خود خفه می کند
ناله هایی آرام موسیقی خوابم می شوند
چشمانم آن قدر خیره می شوند تا مجال دویدن یابند
پلک ها را می بندم و جنبش چشم ها را حس می کنم
کسی در ذهنم از جاده ای پلاستیکی عبور می کند
پاهایش را روی زمین می کشد
تبری را در دستان خورشید می بینم
نشانه گرفته شده به سوی پاها
خودم یا هر کس دیگر سپر می شود
و رویا سپر من است یا هر کس دیگر



سوژه ی بی هدفم
این ویروس تبار اندیشمند
که از روزنه های سطحی ذهنش 
نفرت دم می گیرد
و بازدمش همراست با اندورفین
کاغذ را میدانی آغوش گسترده می داند برای معرکه
بی دست، بی پا
بدون هیچ لباسی قرمز
این مردد سوژه ام به رقص در می آید
با خلوصی صد در صد
یا موسیقی در کار نیست
 یا که او نمی شنود
بی گوش
او جسم کوری است
با حداقل وزن
و هر از گاهی نیسم متجاوز که از پنجره ی باز به درون می آید
او به روی عکس های قدیمی اش پرت می شود
سوژه ی بی هدفم 
می داند که معرکه اش تماشاچی دارد
عده ای در تاریکی
عده ای در روشنایی
در حالیکه دستان نیسم آهسته و مجازات گونه
او را به دنبال خود می کشاند
می تواند با حس لامسه ی پشتش
رد چشمانش را دنبال کتد
دست ندارد
پس آنگاه که خود را به دیوار جنون می زند
دست آویزی ندارد
او چلاق است، نشان از پا ندارد
پس آنگاه که به سوی ویترین آشفتگی لگد می پراند
آنقدر در خلا به چرخ در می آید
تا با حس لامسه ی پشتش
بن بست فکری را دریابد
کور است
سوژه مردد و گمگشته و بی هدفم
که تصمیم به نمایش گرفته
کور است
اما از درون جسم تهی اش که چیزی به موجودیت اش نمی افزاید
با مفهوم چشم آشناست
می داند در پس این تاریکی 
مار سیاه بزرگ تری چمباتمه زده
 ماری که در بستر خوشه خوشه و بی نهایت نور می خسبد
او می دند که از جایی همین حوالی
صدای بمب می آید
و این رقص معرکه خواهد بود... 

MY HEAVENLY FORM

 No more battles against old cruel sanity No more picking the false fruits of a dead branch on a dead tree Cause I'll keep waging wars a...