Saturday, October 25, 2025

MY HEAVENLY FORM

 No more battles against old cruel sanity

No more picking the false fruits of a dead branch on a dead tree

Cause I'll keep waging wars against false Gods

Their thrones of dust, mean nothing to me


My heavenly Father formed me

A warrior fierce, divine in mystery

He clothed me in armor, forged from pain,

And blessed my hands with dream and flame.


He made me in his image bright

So I'd know I'm no shadow born of night

No accident in some blind sea,

But a masterpiece, eternal and free.


He called me his beloved, his Sanam true

Before the world could name or misconstrue.

He gave me a share in his endless heaven,

Before I ever tasted the fires of seven.

Tuesday, August 27, 2024

1. قلب نقره‌ای


او هرگز گمان نمی‌کرد که بدین نحو درگیر حواشی باشد، به طوریکه از دستانی که قلبش را می‌فشارند غافل بماند. قلبش به سادگی یک بادکنک، ترکیده، منفجر گشته با دیواره‌های باز و آویزان و حالا که دارد در قفسۀ سینه‌لش تلو تلو می‌خورد و بالا و پایین می‌شود، تازه دوهزاری‌اش افتاده که چه خبر است.
وقتش را گرفت تا بفهمد اگر این قلب نباشد، دیگر حاشیه‌ای هم وجود ندارد، نه زندگی عشقی‌ای، نه تعریفی از خانواده، نه درکی از وجود. وقتش را گرفت تا بفهمد که تا قبل از انفجار قلبش نیز هیچ کدام از اینها را نداشته. سعی می‌کند با نیروی ذهنش قلبش را بالا بکشد، قبلا چند باری این کار را با آب بینی‌اش انجام داده بود، با خود گفت شاید روی این هم اثر کند. تمرکز می‌کند، نمی‌تواند، قلب که از جنس مخاط نیست، بیشتر سعی می‌کند، نمی‌تواند، به دوباره، موفق نمی‌شود، یک بار دیگر، نمی‌تواند، انگار عملی نیست. سعی می‌کند دستانی را تصور کند که قلبش را به جای اصلی‌اش بر می‌گردانند، دستانی که با انگشت‌ها دیواره‌های قلبش را بر می‌دارند و به بالا می‌کشند تا شاید کنار هم قرار گیرند و بار دیگر شکل قلب پیدا کند. باز هم نمی‌تواند، دست‌ها به شکل معمول انسانی نیستند، انگشت‌ها را نمی‌تواند خوب در بیاورد، کج و کوله‌اند، شکسته، بیشتر تمرکز می‌کند، نمی‌تواند به یاد بیاورد که انگشت‌های انسانی به چه شکل هستند، با این که پیش از این از آنها برخوردار بود و جوری ازشان استفاده می‌کرد که گویی همیشه آنجا بوده‌اند و قرار است همیشه آنجا بمانند، " انگشت چه شکلیه؟" به نفس نفس می‌افتد، این انگشت‌ها چطور می‌توانند قلب را بگیرند، سالادگیر بیشتر به کار می‌آید؛ به راحتی می‌توانند یک گوجه فرنگی ِ بزرگ و پوست کندۀ آبدار را بین خود بگیرد و از این ظرف به ظرفی دیگر منتقل کنند، حتی اگر گوجه فرنگی منفجر هم شده باشد، باز یک سالادگیر از پس همچین کاری بر می‌آید. پس دستی را تصور می‌کند که به جای 5 انگشت دو سالادگیر مجزا دارد، اگر بخواهد ریاضی را وارد تخیل خود کند، که کاری گیج کننده و پرخطر است، می‌شود چهار انگشت؛ اما کی به کیست! با یک جفت سمت راست را می‌گیرد و با جفتی دیگر سمت چپ را، اما قلبش بد پاره پوره شده بود و شیارهای سالادگیر فقط آسیب را بیشتر می‌کنند. نمی‌داند چه خبر است. کاش یک شست هم داشت، در کنار دو سالادگیرش. دست از تصور می‌کشد، دست از روی قلب خویش می‌کشد، دستانش را بالا می‌آورد؛ حالا چطور می‌توانست با این سالادگیرها سالاد درست کند؟ خیار خورد کند؟ گوجه پوست بکند؟ دستانش را لرزاند تا شاید به حالت قبل برگردند اما فایده‌ای نداشت. سعی کرد بر روی دستانش تمرکز کند، تا شاید بتواند با کمک نیروی ذهنی‌اش آنها را به حالت سابق برگرداند، قبلا که انگشت پایش شکسته بود با همین ترفند آن را خوب کرده بود. به دستانش، به آن سالادگیرهای نقره‌ای براق خیره شد، سعی کرد آن‌ها را تصور کند که تغییر جنس می‌دهند و به حالت انسانی اولیۀ خود باز می‌گردند، به فکرش زد که برای تغییر جنسشان، اول باید آن‌ها را ذوب کند، با انگشت‌های پایش شعلۀ گاز آشپزخانه را روشن کرد و سالادگیرهای نقره‌ای را به روی آن گرفت. یک ساعتی بی حرکت آنجا موند، حواسش از یک جایی به بعد کلا پرت شده بود و دیگر به سالادگیرها و حرارت فکر نمی‌کرد، سعی کرد به یاد بیاورد که به چه فکر می‌کرد، اما مغزش کار نمی‌کرد. فقط متوجه شد که علاوه بر سالادگیرها، حالا تمام بازوانش نیز سوخته‌اند و دیگر کلا چیزی تحت عنوان دست ندارد؛ چون قلبش پاره پوره بود، خون به مغزش نمی‌رسید و نمی‌توانست درد را احساس کند، سعی کرد بر روی بازآفرینی بازوان و دست‌هایش تمرکز کند، اما دیگر مغزی نداشت، سعی کرد مغزش را حس کند، شاید این آخرین باری بود که می‌توانست مغز خود  را بخشی از خودش حس کند، اما دیگر مغزی نداشت، سعی کرد آخرین باری را که فرد مورد علاقه‌اش را دیده به خاطر بیاورد، اما فرد مورد علاقه را چطور می‌توانست به رسمیت بشناسد؟ اصلا وجود خارجی داشت؟ نمی‌توانست اسمی از او به یاد بیارود، چون اصلا مغزش کار نمی‌کرد. بر روی زمین، نقرۀ ذوب شدۀ داغ دید، با انگشت‌های پا سعی کرد که آن را به شکل یک انگشت انسانی در بیاورد، کاری است که خیلی طول می‌کشد، همۀ بدنش عرق کرده بود و حس می‌کرد دیگر انگشت‌های پایش را نیز حس نمی‌کند، چون قلبش اصلا خونی به آنها منتقل نمی‌کرد. بالاخره با به خرج دادن اراده‌ای بی‌سابقه در بشریت، یک انگشت نقره‌ای درست کرد، با انگشت‌های پایی که حالا دیگر تقریبا بی‌حال بودند. آن را بر می‌دارد و  به سوی قلبش می‌برد؛ سعی می‌کند تمرکز کند، چشمانش را بست. سعی کرد حس عاشقی را پیش خود تداعی کند، هیچ نظری نداشت.
انگشت نقره‌ای با شنل قرمز قهرمان‌گونه از قفسۀ سینۀ او گذشت و زیر قلبش را گرفت، آن را چند وجب به سمت بالا هل داد، درست شد! باورش نمی‌شد، قلبش با اینکه هنوز پاره بود و دیواره‌هایش باز، به جای اصلی برگشت؛ حس می‌کرد خون به مغزش برگشته، احساس آشنایی بود، انگار بعد از یک سفر طولانی به خانه برگشته باشد. حالا بهتر می‌توانست تصور کند. بر روی انگشت نقره‌ای متمرکز ماند، نمی‌توانست خود را بدون وجود آن تصور کند، با خود فکرکرد که اگر ده تا از آنها داشته باشد چقدر عالی می‌شود، چشمانش را بست و بر روی بازوان سوخته‌اش تمرکز کرد، دردی که به سراغش آمد بی‌سابقه بود، شدید و قطع نشدنی، اما خم به ابرو نیاورد، فهمید چقدر گذشته، چشمانش را باز کرد، بازوان و دستانی با ده انگشت از جنس نقره داشت، اما می‌توانست که هنوز قلبش در حال اشک ریختن است، از بس پاره پوره‌است. باز هم تمرکز کرد، این بار با جدیت و اراده‌ای بیشتر، او یک قلب نقره‌ای می‌خواست، یک قلب نقره‌ای براق که هر روز بتواند تمیزش کند، ضدعفونی‌اش کند، یک قلب که برق بزند، آنقدر نورانی باشد که همه حتی با وجود پوشش بیرونی متوجهش شوند. سعی می‌کند با نیروی ذهنیش خواسته‌اش را برآورده کند. اما درد شدید و ناگهانی‌ای که احساس می‌کند او را از اینکار باز می‌دارد. درد، موهای سرش را محکم می‌گیرد، او را بر روی زمین می‌کشد و به جایی دیگر می‌برد.

Wednesday, June 14, 2023

کوچه مهر

 تو رویاهام هنوز پیدا می‌کنم خونه رو انتهای کوچه مهر
هنوز PG-13، هنوز به دنبال یک پوشه شعر
تو رو که صدا می‌زنم، میفته از رو دوشم کوله پشتی
به جای سلام، می‌گی انگار زیر چشمام هر کدوم خورده مشتی
اشاره نمی‌کنم وسایل رو طوری چیدی که انگار هیچ وقت جمع نشدن
تو چشات هنوز کلی رازه، انگار پیشم سفرۀ هر کدوم هیچ وقت پهن نشدن
می‌گم تو خالیم، هفت هشت ساله قلبم اینجا شده فیریز
می‌گی همین طور کاغذت، منتظره از عشق بشه لبریز
حرفی نمی‌زنم، تو ادامه می‌دی
می‌دونی که با صدات به دردم خاتمه می‌دی
می‌گی که تو هیچ وقت هیچ‌جا رو ترک نمی‌کنی
می‌گم که تو هیچ وقت به ترسو بودنم شک نمی‌کنی
می‌گی از سر جرئت بود که بذر بدی کاشتی
هر چی شدی الان نیستی، این چیزیه که خودت خواستی
دعوت می‌کنی بشینم، انگار دیگه اونجا مال توئه
بایدم باشه وقتی حتی اونچه که گردنمه شال توئه
هیچ چیزی خاک خورده نیست، ولی دیوار بوی الان نمی‌ده
ما توی گذشته‌ایم، زمانی که ذهن سوی وجدان نمی‌ره
اینا رو بلند نمی‌گم، ولی تو خوب می‌شنوی
جوری روم تاثیر می‌ذاری انگار پوسته از روی چوب می‌کنی
آره، تو منو ورق می‌زنی، عین یه دسته چک
نمی‌تونم نگاه کنم، دستامُ می‌ذارم پشته پلک
اون وقته که تبدیل می‌شی به یه سایه
به میز، به پنکه سقفی، به یه ستون، به یه پایه
اون وقته که تو خونه تنها می‌شم، یه راست میرم سمت کمدی دیواری
بازش که می‌کنم فکر می‌کنم " چقدر خوبه توی خواب، بیداری"
تو رویاهام، از تو کمد جای لباس موهام رو پیدا می‌کنم
می‌گم اگه انقدر روند تنده، با رشدم عالم رو رسوا می‌کنم
تو رویاهام هر بار می‌گم رویام رو پیدا می‌کنم
که اگه سرم بالا باشه، عالم رو رسوا می‌کنم
 
 
 
 
 
 
 
 

Wednesday, May 17, 2023


بیستُ هفتم ِاردیبهشتِ هزارُچهارصدُدو

برای قرار ملاقات با کودک هنرمند درون این هفته، یک حقیقت برای گفتن دارم:

تو خیمه زدی بر روی کاغذ

همچون روزهای آغازین

تو هنوز همانی، یک کودک

از الان، تا نفسهای پس از این

 

Wednesday, April 12, 2023

صورتی کثیف 2/15/2023

 فرهنگ هویت دزد،توالی تب پشت تب، از همه جا گریزون، باز به تو رسیدم
متحیر از خیره‌سریت، عقب عقب، با فکری پریشون، به جاده‌ای نو رسیدم؛
ولی این طلسم مادری انگار باطل نمیشه
مگه همه بمیرن، که صنم قاتل نمیشه
اطلاعاتی که وارد می‌کنی، تو ذهنم پرداخته نمیشه
لباسی که تو نوزادی تنم کردی دیگه اندازه‌م نمیشه
آخه نه از سر سفره پا می‌شی، نه می‌شینی پای حرف صاحبخونه
توهین و تیکه‌ات که به جاست، رفتارت هم متعلق به چاله میدونه
من به جات زدم بیرون از قاب اجتماع
منو نمی‌تونین اسیر کنین، تو یه چرخۀ اشتباه
آهای منطق ضد دیگری، این گره که تو هوا می‌چرخونی، اندازۀ من نیست
سر بیرون میارم، تن به در می‌برم، برهان و کتمانت خلاصۀ من نیست
ادبیات استثمار، یه این دفعه شعر غیرشخصیم رو از چپ بخون
راست می‌نویسم، ولی تو حرفامو بازهم از سر لج بدون
تعصب عادت که به خیالت منو می‌شناسی، اسم باورت شده آدم‌ربایی
با اینکه صدتا پوست انداختم از دورۀ راهنمایی؛
بیا با هم دزدکی گپ بزنیم
قصۀ آزادی رو زمزمه‌وار لب بزنیم.
حیف که عاجزی از خوندنم،
 گرگرفته از بودنم؛
اسمم نوک زبونته، اما صنمی بات ندارم، قوم و خویشی واسه بودا حرومه!
روحم یه کاغذ صدتکه‌اس، هم بازی بلدم هم نابازیگری، کدوم به کدومه؟
نمی‌دونی کدوم تکه رو بخونی که با تصورت جور دراد
نمی‌دونی این رخ از کدوم شعر شیر گرفته، پس شعری ازم می‌خونی که دل خودت می‌خواد
مهربونیم بی حد و حصر، تا سطح پوستم کش میاد،مثل آتیش خشمم
اندیشۀ دوردوزی شدمُ به شعله می‌کشم، یکی یکی، دسته دسته، تا وقتی که سر بریزه اشکم
کافی ِ اینجا نیستم، یا خیلی پایینم یا خیلی بالا
اگه نگم کیم، باید خیره بشم یه جا مثل لالا
خانوادم خیلی وقته جامو با یکی دیگه پر کردن
هی بر می‌گردم به کافیه، طاووس، بیژن
تا بتونم برسم، دوباره پرت بشم تو بدن صنم
باید دزدکی از پشت صد دیوار حرف بزنیم؛ با ذهن لخت، دو بسته پلک
ولی من عاشق این لباس فکرمم، صورتیه، اما کثیف، یه صورتیه چرک
 
 

 

Thursday, September 30, 2021

سهم نفرین شده

 

سهمت را با من تقسیم کن
سهمت را از دیوار
از الگوی فکری تا پیراهن
سهمت را از سر درد با من تقسیم کن
همانقدر که برای تو، برایم،این سهم اساسی است
شیرین، محو شونده
بشکنی است که مرا از رویای تک نفره‌ام می‌پراند
سهمت را از فاصله‌ی دو انگشت
سهمت را از آب دهان
کلوچه‌ات را با من تقسیم کن
چاقو را با دستانم بردار
سهمت را از کلمات کنج ذهنت
در بشقابم بگذار
موسیقی را با من تقسیم کن
که احتیاج دارم گوش به کسی بسپارم
سهمت را از شنیدن در اختیارم بگذار
که سهمم را از حضور به تو بسپارم
نصف ثانیه، نصف دم، بازمانده‌ی بازدم
سهمت را از بودنم با من تقسیم کن
که دیگر نه کل را می‌خواهم نه خفتن را
از آن نیمه هوشیاری، سهمم را با من تقسیم کن

Wednesday, June 30, 2021

Faked Tok Time

There would be nothing but an I over an eye

چیزی جز منی در مقابل یک چشم نخواهند ماند

Quick nods, sleepy winks with a sudden cough

تکان سری فوری، چشمک هایی خواب‌آلود به همراه سرفه ای به ناگه

There would be nothing more soothing than the sound of your gun

چیزی آرامش بخش تر از صدای تفنگت نخواهد بود

Oh darling I'm about to do something you haven't done

عزیزم، میخواهم کاری را انجام دهم که تا به حال نکرده‌ای


Like we're fooled by the faked tok time

گویی که توسط زمان تاکْ قلابی گول خورده‌ایم


Laughter of the devils are making me to fall asleep

خنده ی شیاطین مرا به خواب می‌برند

I'm sorry for selling my awareness to darkness so cheap

عذر میخواهم که تا به این حد ارزان هوشیاریم را به تاریکی فروختم

Blush of a lesbian nun fades  when I'm gone

سرخی گونه‌ی راهبه‌ای لزبین وقتی که میروم محو میشود

Oh Darling you wouldn't be the same when I'm done

اوه عزیزم وقتی کارم به اتمام برشه دیگه مثل قبل نخواهی بود

Like we're fooled by the faked tok time

گویی که توسط زمان ِ تاک قلابی گول خورده‌ایم


Nothing would shine but the face of the moon

چیزی جز چهره ی ماه نمی‌درخشد

My nyctophobic child, you can't get the light so soon

کودک ِ مخوف از تاریکی من، نمی‌توانی به این زودی ها به نور دست بیابی

Moon shines and the silver coloured curve it makes

ماه می‌درخشد و انحنای نقره‌ای رنگی می‌سازد

You sleep and don't get to feel as it shakes

به خواب می‌روی و آنگاه که می لرزد احساسش نمی‌کنی


Like you're a fool fishing on lake of time

گویی که احمقی هستی که از برکه ی زمان ماهی می‌گیرد


Imagine what would it take, the darkness of an asleep mind

تصور کن تاریکی یک ذهن خوابیده چه چیزی می‌ستاند

Getting assaulted on a blink, the sky already went blind

در یک چشم بهم زدن به آن تعرض میشود و آسمان همین حالا هم کور است.

Like what the lamp you use does to your innocently dark room

همچون کاری که لامپ با اتاقی که معصومانه به تاریکی رفته می‌کند

Destroying the ocean of chances for you to assume

اقیانوس فرصت هایی که برای حدس زدن داری را نابود می‌کند


Like you're fooled by the faked tok time

گویی که احمقی هستی که نوسط زمان ِ تاک قلابی گول خورده است


Makes me want to sigh, craving to travel through other minds

باعث میشود بخواهم آه بکشم، که به سایر ذهن ها سفر کنم

Other people, strangers, from any kinds

افرادی دیگر، غریبه‌ها، از هر جنس

Makes me wanna get high on their dreams

باعث میشود بخواهم روی رویاهایشان نئشه کنم

Oh my gypsy cruel mind, won't tolerate their screams

اوه ذهن کولی و بی رحم من، صدای فریادشان را تحمل نخواهد کرد


Like it's fooled by faked tok time

گویی که توسط زمان تاک قلابی گول خورده است


With my head resting on my thighs

با سری که بر روی ران هایم آرمیده است

I'm covering thoughts and some lies

افکار و بعضی دروغ هایم را می‌پوشانم

I sigh, I blink, I happen to smile

آه میکشم، پلک می‌زنم و پیش می‌آید که لبخند

It's wanted as it's juvenile

لبخندی که تحت تعقیب و جوانانه است


Feels like I'm fooled by the fake ass time

احساس میکنم که توسط زمان قلابی گول خورده‌ام


Dark matter could be the blue light

ماده‌ی تاریک می‌تواند نوری آبی باشد

Could be growing, as it has the right

میتواند مطابق حقش رشد کند

When you are knwon; It's fun to evolve

زمانی که شناخته می‌شوی، تکامل یافتن جذاب میشود

To mix things up, with hatred or love

که در هم بیامیزی، عشق و نفرت را

Like you're fooled by the faked tok time

گویی که فریب زمان تاک قلابی را خورده‌ای


I found my geometrical wings owning and disowning me over and over

بارها و بارها بال های هندسی ام را در میابم که چند صباحی متعلق به منند و چندی دیگر از من سلب می‌شوند

as the light worships the black skin of universe with a cold golden shower

مادامی که نور پوست سیاه گیتی را با دوش سرد و طلایی رنگ می‌پرستد

Oh darling don't tell me our game is over

اوه عزیزم، به من نگو که بازی‌امان تمام شده

I need a cold golden shower

به یک دوش سرد چ طلایی رنگ احتیاج دارم


Guess I'm just bored by the faked tok time

به گمانم حوصله ام از دست زمان تاک قلابی سر رفته


As my head is holden by my thighs

مادامی که ران هایم سرم را نگه داشته

A young thought manages to escape and flies 

اندیشه‌ی جوانی موفق به فرار و پرواز کردن می‌شود

It gets old and wants to get back home

پیر می‌شود و قصد بازگشت به خانه را دارد

I don't accept betrayal, so it could just roam

خیانت را نمی‌پذیرم، پس می‌تواند برای خودش پرسه بزند

Like it's fooled by the faked tok time

گویی که توسط زمان تاک قلابی فریب خورده


My gypsy mind resists invitations, 

ذهن کولیم در برابر دعوت نامه ها مقاومت می‌کند

Settling down in one from hundreds of nations

درون یکی از صدها ملت سکنی می‌گزیند

walls so high, it avoids being a guest and allows none

دیوار ها بسیار بلند هستند، نه مهمان کسی میشود و نه مهمانی می‌پذیرد

As it rests, it's fond of the sound of your gun

آنگاه که استراحت میکند، شیفته‌ی صدای تفنگت است


After all, I was fooled by the faked tok time 


هرچه باشد فریب زمان تاک قلابی را خورده‌ام

  

 

Friday, February 5, 2021

 مگر نه اینکه برای خلق کردن نباید گشنه بود و باید آن را حس کرد؟

باید زمین را طوری در خون هم زد که برای اکتشاف جنگلهایش تیم تحقیقاتی بفرستند، یا جهان را طوری پر از زندگی کرد که جنین های خوش سعادت ِ مجبور به سازندگی برای دیدن خون شکارچی تربیت کنند.
هر چیزی قلقی دارد،
درست است که هیچ کار برجسته ای نیست که محکوم به گره ی کور نشده باشد،
اما گره ی کور قلق دارد، اگر آنقدر کور نباشی تا گره را ببینی.
پیش می آید! گاهی غلق را می دانی، خوب هم می دانی اما مدت هاست که از گره گشایی استعفا داده ای.
اینجاست که کیسه خواب سکون بر روی زمین غل می خورد و آلوده به رنگ تهاجم می گردد؛
چرا که نیروی مخالف قلق هایت را خوب میداند و برای زهرت پادزهری دارد که برایت سمی است.
مگر نه اینکه برای خلق کردن باید از هر رنگ استفاده کرد و از هرکدام رنگی دگر ساخت؟
من کلماتم را به تو می دهم تا دهانت را ببندم تا از جمع آنها با خودت و همه ی کلماتی که فرو داده ای، کلمه ای جدید بسازم.
آنگاه ست که از انفجار قریب الوقوع ش کلماتی خواهند رویید که برای تو نیستند، همان‌قدر که برای من.
آنگاه ست که من تا ابد گشنه خواهم ماند،
اما از گرسنگی نمی میرم؛
باید خلق کرد تا بتوان خلق کرد.

Friday, June 19, 2020

فونس و حافظه _ خورخه لوئیس بورخس _ مترجم : صنم خلعتبری


او را به یاد می آورم ( هیچ حقی ندارم از این فعل مقدس استفاده کنم، تنها یک مرد بر روی زمین چنین حقی داشت و او مرده ) با 
گل ساعتی در دستش. هر چند که ممکن بود، یک عمر کامل، از گرگ و میش ِ سپیدم تا سرشب بدان نگاه کند؛ آن را  به گونه ای می 
نگریست که هیچ احدی نگریسته بود. به یاد می آورمش. چهره ی خاموش، هندی تبار و دست نیافتنی اش را در پشت سیگار. دست 
های لاغر و چرم دوزش را به یاد می آورم ( به گمانم). نزدیکی آن دست ها یک کدو حلوایی به یاد می آورم که در آغوش بازوانی 
بودند که با کت اوروگوئه ای پوشانده شده بودند. صفحه ای زرد را به یاد می آورم با چشم اندازی از دریاچه ای مبهم در پنجره ی 
خانه اش. به وضوح صدایش را به یاد می آورم: صدایی آرام، خشمگین و تو دماغی ِکسی که مدت هاست ساکن ِ حومه ی شهر است 
و خواهر و برادرهایی دارد که امروزه همه ی ما خارج از ایتالیا داریم. او را بیشتر از سه بار ندیده ام؛ آخرین بار در سال 1887 
بود...این موضوع که هر کسی که او را می شناسد باید راجبش بنویسد موجب خرسندی ام می شود. اظهارنامه ی من احتمالا کوتاه 
ترین و بدون شک بی کیفیت ترین نوشته ای است که ویرایش می کنید، اما بیطرفانه ترین نیست. وضعیت اسفناک من به عنوان یک 
آرژانتینی مانع از این می شود که هر جا که سوژه یک اروگوئه ای بود در یک دسیرمب، که ژانر اجباری اروگوئه است افراط کنم. 
روشن فکر، رند، رفیق: فونس هیچگاه از این سه کلمه استفاده نمی کرد، اما به اندازه ی کافی مطمئنم که برایش نماینده ای از آن 
سیاه بختی ها بودم. پدرو لیاندرو ایپوچ نوشته است که فونس ماده ی متشکله ی جسم جدید ابر انسان بوده " یک یهودی ِ عامی و 
دهاتی". در مورد این موضوع بحثی نمی کنم، ولی نباید فراموش کرد که او بچه ی فِرِی بنتوس بوده، با محدودیت هایی خاص و غیر قابل تحمل.
اولین خاطره ام از فونس بسیار شفاف است. می توانم او را در یک بعداز ظهر در مارچ یا فبریریه ی سال 1884 به یاد بیاورم. 
پدرم آن سال مرا برده بود تا تابستان را در فری بنتوس بگذرانم. با پسرعمویم از مزرعه ی دامداری در سن فرانسیسکو باز می 
گشتم. همان طور که اسب سواری می کردیم آواز می خواندیم؛ پشت اسب بودن تنها پیشامدی نبود که موجب خوشحالیم می شد. بعد 
از یک روز شرجی، توفان شدیدی به رنگ نمک آسمان را مخفی کرده بود. به اصرار یک باد جنوبی وارد شده بود. درخت ها پیش 
قدمانه وحشی شده بودند. ترسیده بودم ( امیدوار بودم ) که این باران ِواجب ما را در هوای آزاد غافلگیر کند. انگار که با باران در 
مسابقه بودیم. وارد یک کوچه ای شدیم که میان دو پیاده روی آجری بسیار بلند ته نشین شده بود. ناگهان تاریک شده بود. از بالا 
صدای قدم هایی ممتد و تقریبا مخفیانه شنیدم ؛ چشمانم را بالا آوردم و پسری را دیدم که در امتداد راهی باریک و شکسته چنان می 
دوید که انگار از دیواری باریک و شکسته می دود. شلوار گشاد گاوچرونی، گیوه اش را به یاد می آورم. به یاد می آورم سیگار را 
در چهره ی سختش، در برابر ابرهای توفانی ای که به تازگی محدود شده بودند. برناردو ناگهان با فریادی بلند او را مخاطب قرا
ر داد: " ایرنیو، ساعت چند است؟" بدون مشورت با آسمان، بدون توقف،  جواب داد: " چهار دقیقه به هشت، برنادو خوان فرناندو ِ 
جوان." صدایش تمسخر آلود و لرزاننده بود.
مطمئن نیستم مکالمه ای که الان با آن مواجه بودم اگر توسط پسر عمویم، که فکر می کنم از روی یک تعصب عامی و این میل که 

که نشان دهد در برابر جواب های سه جانبه بی تفاوت است قدم به پیش گذاشته بود، شروع نشده بود توجهم را جلب می کرد.



بهم گفت که بچه ای که در کوچه بود همان ایرنیو فونس است، که به خاطر یک سری خصوصیاتش مشهور است؛ از جمله اجتناب 

از ارتباط با مردم و دونستن همیشگی زمان، همچون یک ساعت. او اضافه کرد که فونس پسر یک زن ِ اتوکش در شهر است، ماریا 

کلمنتینا فونس. و اینکه بعضی از مردم می گویند پدرش  دکتری در کارخانه بسته بندی گوشت بوده، مردی انگلیسی به اسم اوکانر. 

و بعضی دیگر می گویند که یک مربی اسب یا اسکات اهل منطقه ی سالتو بوده. او با مادرش زندگی می کرد، حوالی گوشه ای از 

خانه ی لورالز.

در طی سال های هشتاد و پنج و هشتاد شش ما تابستان را در مونتویدو سپری کردیم. در هشتاد و هفت به فری بنتوس برگشتم. 

جویای حال همه ی اطرافیانم شدم، کاری طبیعی بود، و بالاخره راجب فونسِ "زمان سنج" پرسیدم. به اطلاعم رساندند که در 

مزرعه ای در سن فرانسیسکو توسط یک اسب نیمه رام پرت شده و برای همیشه فلج گشته. احساس جادوی ناخوشایندی را که اخبار 

در من به وجود آوردند به یاد می آورم: تنها باری که دیده بودمش بر پشت یک اسب از سن فرانسیسکو باز می گشتیم و از یک جای 

مرتفع می دوید. این موضوع که توسط پسر عمویم برناندو به من گفته شده بود، بیشتر خصوصیت های یک خواب که توسط 

عناصر قبلی شکل گرفته بود را داشت. به من گفتند که او هیچ وقت از تخت خوابش جم نمی خورد، نگاهش خیره به درخت انجیر 

رو به رو یا یک تار عنکبوت است، که در بعدازظهر ها به خودش اجازه می داد که به پای پنجره آورده شود. او تا به حدی غرورش

 را به دنبال می کشید که جوری رفتار می کرد انگار بادی که او را به زمین انداخته یک منفعتی داشته. دوبار او را از پشت توری

 آهنی پنجره دیدم، که ظالمه بر شرایطش به عنوان یک زندانی همیشگی تاکید می ورزید: یکبار، بی حرکت، با چشم هایی بسته و 

بار دیگر، باز هم بی حرکت، غرق در تفکر عطر خوش جوانه های درمنه* بود.


با یک غرور بخصوصی شروع کرده بودم به مطالعه ی نظام مند لاتین. خورجینم شامل ِ مردان ِ مصور از لوموند، اصطلاحنامه ی 

کوئیچرات، تفسیر ژولیوس سزار و حجم غیر عادی ای از تاریخ طبیعی پلینی می شد، که از فضائل محدود من به عنوان یک لاتین

 دان قدم فراتر گذاشت و همواره می گذارد. در یک شهر کوچک همه چیز آشکار می گردد؛ برای ایرنیو که در خانه اش واقع در

 حومه ی شهر به سر می برد، خیلی طول نکشید تا از رسیدن این کتاب های غیرعادی مطلع شود. برای من دسته گل و نامه ای

 رسمی فرستاد که ملاقاتم را به یاد می آورد " در روز هفتم فبریه ی سال 1884 " ، که متاسفانه خیلی مختصر بود. خدمات 

شکوهمندی را که عمویم جوجیو هائدو، همان سال در گذشت، در جنگ شجاعانه ی ایتوزاینگو به دو ملت ارائه داد را مورد ستایش 

قرار داد و خواستار این شد که یکی از کتاب هایم را به همراه یک فرهنگ لغت " برای درک درست متن اصلی، چون هنوز لاتین 

نمی دانم." به او قرض دهم. قول داد که آنها را در وضعیتی سالم فورا به من باز گرداند. دست خطش بی نقص بود، کاملا مشخص. 

املاء کلماتش صحیح بود، همانگونه که آندرس بلو دوست می داشت. i برای y، j برای g. در ابتدا پیش خودم از اینکه مزاح کنم 

ترسیدم. پسر عمویم مرا خاطر نشان کرده بود که همچین گزینه ای ندارم، که این یکی از خصوصیات ایرنیو است. نمی دانستم این 

تصور را باید به گستاخی نسبت دهم یا جهل و حماقت که در زبان دشوار لاتین به هیچ وسیله ی دیگری به غیر از فرهنگ لغت نیاز

 نیست. برای اینکه از خواب و خیال بیدارش کنم برایش مراحل پارناسو کوئیچرا و کار پلینی را فرستادم.

در روز چهاردهم فبریه تلگرامی از بونئوس آیرس دریافت کردم که می گفت باید فورا برگردم زیرا حال پدرم " به هیچ وجه" خوب 

نبود. خدا مرا ببخشد: قدرت و منزلت دریافت کننده ی یک تلگرام مهم بودن، تمایل به ارتباط برقرار کردن با همه ی فری بنتوس  

به رغم ظاهر منفی پیغام و قید بی چون و چرایش، وسوسه ی اینکه عذاب و رنجم را به حالت نمایشی در آورم و رنگ و بوی فلسفه 

ی مردانه ی رواقیون را به آن دهم، شاید حواس مرا از همه ی احتمالات حقایق ممکن دور می کرد. وقتی که خورجینم را جمع 

کردم، متوجه شدم که کتاب مراحل و جلد اول تاریخ طبیعی نیستند. قایق فردا صبح به راه می افتاد. آن شب بعد از شام به سمت خانه 

ی فونس رفتم. از فهمیدن اینکه سرشب غم افزایی اش کمتر از روز نیست حیرت زده شدم.

در وروی خانه ی کوچک قابل احترامشان، مادر فونس درب را برایم باز کرد.

به من گفت که ایرنیو در اتاق پشتی است و نباید از پیدا کردن او در تاریکی غافلگیر شوم، چرا که او می داند چطور ساعات بطالت 

را بدون روشنایی ِ شمع سپری کند. از کاشی های ایوان گذشتم، از راه روی کوچک نیز. به حیاطی دیگر رسیدم. در آنجا تاکستانی 

وجود داشت؛ تاریکی به نظرم کامل می رسید. ناگهان صدای بلند و تمسخر آلود ایرنیو را شنیدم. داشت به لاتین سخن می گفت. 

صدایش که از تاریکی بیرون می آمد با وسواس یک متن سخنرانی، دعا یا جادویی را شمرده شمرده بیان می کرد. هجاهای رومی 

در حیاط خاکی طنین انداز شدند. ترسم باعث شد که غیرقابل رمزگذاری به نظر رسند، غیرقابل نفوذ. پس از آن، در مکالمه ی 

هنگفت آن شب، فهمیدم که آن هجاها اولین پاراگراف ِ فصل بیست و چهارم ِ کتاب ِ هفتم ِ تاریخ طبیعی را تشکیل می دادند. موضوع 

آن فصل حافظه است. کلمات آخر اینها بودند: ut nihil non iisdem verbis redderetur auditum.

 

ایرنیو بدون اینکه کوچکترین تغییری در صدایش دهد به من گفت که داخل شوم. در تخت خوابش بود و سیگار می کشید. به نظرم 

چهره اش را تا به هنگام طلوع خورشید ندیدم. گمان می کنم درخشش متناوب ِ سیگارش را به یاد می آورم. اتاق به طرز مبهمی 

بوی رطوبت می داد. نشستم؛ داستان تلگرام و مریضی پدرم را بازگو کردم.

حالا به سخت ترین بخش در داستانم می رسم. این داستان همان طور که خواننده تا به حالا فهمیده، هیچ موضوع دیگری به غیر از 

مکالمه ای که نصف ِ قرن پیش اتفاق افتاد ندارد. نباید سعی کنم که کلمات را به دوباره بسازم، کلماتی که حالا غیر قابل برگشت 

هستند. ترجیح می دهم صحت چیزهای ِ فراوانی که ایرنیو به من گفت را خلاصه کنم. این روش غیر مستقیم بعید و ضعیف است. 

می دانم که دارم تاثیر روایتم را قربانی می کنم. خوانندگان می بایست خودشان حد تردیدی که آن شب مرا تحت الشعاع قرار داده بود تصور کنند.

ایرنیو، به زبان های لاتین و اسپانیایی شروع کرد به شمردن مواردِ حافظه ی محشری که در تاریخ طبیعی نگاشته شده بود؛ 

کوروش، شاه پارس ها، که می توانست همه ی سربازان ِ ارتشش را به اسم صدا بزند. میتراداتس ِ نجیب زاده، که قانون را به بیست 

و دو زبان مختلف در کشورش وضع کرد. سیمونیدس، خالق ِ علم ِ روش تقویت هوش و حافظه از راه قیاس منطقی، متودوروس، 

که امیدوارنه هنر ِ تکرار ِ آنچه که فقط یکبار شنیده را تمرین می کرد. با حسن نیتی آشکار، ایرنیو از اینکه همچین مواردی حیرت 

انگیز تلقی می شدند حیرت زده بود. به من گفت که قبل از آن بعدازظهر بارانی که آن اسب آبی-خاکستری بخواهد بیاندازدش، همان 

چیزی بود که همه ی انسان ها هستند: کور، کر، حواس پرت با مغزهایی زایل شده. سعی کردم او را به یاد درک درستش از زمان 

و حافظه اش در به یادآوری درست اسم ها بیاندازم، هیچ توجهی به من نکرد. برای نوزده سال در یک رویا زیسته بود؛ بدون اینکه 

بنگرد تماشا می کرد، بدون اینکه بشنود گوش می داد، همه چیز را فراموش می کرد، تقریبا همه چیز. هنگامی که افتاد از هوش 

رفت، و وقتی که بدان برگشت، غنا و وضوح حال برایش غیر قابل تحمل بود. درست مثل خاطرات دور و ناچیزش. کمی بعد فهمید 

که فلج شده. این حقیقت خوشایندش نبود. خود را این طور قانع کرد که عدم تحرکش کمترین هزینه ای بوده که می بایست پرداخت 

می کرده. حالا درک و حافظه اش لغزش ناپذیر بودند.

 

  ما در یک نگاه می توانیم سه گیلاس روی میز مشاهده کنیم. فونس به همه ی برگ ها و پیچک و میوه ای که یک نوشیدنی انگور 

را می ساختند اشراف داشت. او از حافظه اش می دانست که شکل ابرهای جنوبی  هنگام طلوع خورشید در روز سی ام آپریل 

1882 چگونه بود، و می توانست آن را در ذهن اش با ابرهایی خطی در یک کتاب با جلد اسپانیایی که فقط یکبار دیده بود و حباب

 هایی که با یک پارو در ریو نگرو یک شب قبل از شورش کوئبراچو به هوا بلند شده بودند مقایسه کند. این خاطرات، خاطرات 

ساده ای نبودند. هر تصویر بصری مرتبط بود با احساس حرکت، احساس حرارت و غیره. او می توانست همه ی این رویاهایش را 

نوسازی کند، رویاهای نیمه تمامش را. دو یا سه بار او یک روز کامل را احیا کرده بود. او هیچ وقت تردید نکرد، ولی هر

 بازسازی احتیاج به یک روز کامل داشت. به من گفت: " من به تنهایی خاطراتی دارم بیشتر از آنچه که تمام بشریت احتمالا از 

وقتی جهان جهان بوده است داشته." و باز چنین گفت: " رویاهای من همانند ساعات بیداری شما انسان هاست." و به سوی سپیده 

دم، باز چنین گفت: " قربان، خاطرات من مثل کپه ای آشغال است. " دایره ای کشیده شده بر روی تخته سیاه، مثلثی در سمت 

راست، یک لوزی_ همه ی این اشکال را می توانیم به طور مستقیم درک کنیم. ایرنیو همین کار را می توانست با یال ِ مواج یک 

اسب کند، با یک گله گاو بر روی یک تپه، با یک آتش ِ رو به تغییر و خاکسترهای بیشمارش، با چهره های بیشمار یک فرد مرده 

در یک شب نشینی طولانی مدت. نمی دانم چند ستاره را می توانست در آسمان ببیند.

 

هیچ وقت به چیزهایی که به من گفت در آن موقع نه بعد از آن شک نکردم. در آن روز ها نه سینمایی وجود داشت نه دستگاه ضبط

 صوتی. با این اوصاف، عجیب و حتی باور نکردنی است که چطور هیچ کس بر روی فونس آزمایشی نکرده است. حقیقت این است 

که زندگیمان را به سر باز زندن از تمام چیزهایی که می شود سر باز زد می گذرانیم. احتمالا ما از اعماق وجودمان می دانیم ک

نامیراییم و دیر یا زود بشریت هر کاری را انجام می دهد و هر چیزی را خواهد دانست.

خارج از تاریکی صدای فونس به حرف زدن با من ادامه داد. به من گفت که در 1886 سیستم اصیلی از شمارش ابداع کرده و در 

عرض چند روز فراتر از بیست و چهار هزار علامت رفته.  از آنجایی که هیچ وقت چیزی را که یک بار بدان اندیشیده بود 

فراموش نمی کرد، آنرا یادداشت نکرده بود. به گمانم اولین انگیزه اش ناراحتی اش از این موضوع بود که سی و سه گاوچران معروف 

اوروگوئه ای ِ تاریخ به دو نماد و دو کلمه احتیاج دارند، به جای اینکه یک کلمه و یک نماد داشته باشند. بعدا این اصل پوچ را در

 سایر اعداد به کار برد. به جای هفت هزار سیزده، مثلا می گفت: Maximo Perez. به جای هفت هزار چهاده، راه آهن؛ بقیه ی 

اعداد لوئیس ملیان لفینور، اولیمار، سولفور، بازوان، وال، گاز، کتری بزرگ، چکمه ی بلند ناپلئونی و آگوستیم د ودیا بودند. به 

جای پنج هزار می گفت نه. هر کلمه یک نماد مخصوص داشت، یکجور علامت. آخرین ها در مجموعه خیلی پیچیده بودند...سعی 

کردم به 

او بفهمانم که این قطعه ی موسیقی ممزوج و احساساتی از عبارات غر متجانس دقیقا متضاد با یک نظام اعداد بودند. به او گفتم که

 گفتن 365 بدین معنا است که بگویی سه هزار، شش تا ده، و پنج تا یک، تحلیلی که در اعداد ِ سیاه پوستان ِ تیمتو و پتوی گوشتی پیدا 

نمی شود. فونس نه مرا می فهمید و نه از فهمیدن من سرباز می زد.

لاک در قرن هفتم، فرضیه ی زبانی ناممکن را پیشنهاد داد ( و رد کرد ) که در آن هر چیز منحصر، هر سنگ، هر پرنده و هر 

شاخه، نام خود را خواهد داشت؛ فونس یکبار زبانی مشابه را ارائه داد اما بعد آن را رد کرد چرا که به نظرش بسیار کلی و مبهم می 

رسید. در حقیقت، فونس نه تنها هر هر برگ ِ هر درخت از هر نوع چوب را به یاد می آورد، بلکه هر بار که آن را درک یا تصور 

کرده بود نیز به خاطر داشت. او تصمیم گرفت که هر کدام از روزهای پیشینش را به هفتاد هزار خاطره کاهش دهد که از آن پس به 

واسطه ی یک نماد تعریف شوند. از این تصمیمش با در نظر گیری دو چیز منصرف شد: آگاهی اش از این که کار تمام نشدنی و

 بسیار طول می کشد، و آگاهی اش از بی فایده بودن آن. فکر می کرد که حتی در ساعت مرگش نمی رسد طبقه بندی تمام خاطرات 

کودکیش را به اتمام رساند.

دو پروژه ای که بدان اشاره کردم ( فرهنگ لغتی بی نهایت از مجموعه ی طبیعی از اعداد و کاتالوگ روانی و بی فایده ای از تمامی 

تصاویر خاطره اش ) بی مفهموم اند اما به یک شکوه لرزانی خیانت می کنند. به ما اجازه می دهد که نگاهی اجمالی و حدس آلود به 

دنیای سرگیجه آور فونس بیاندازیم. نباید فراموش کنیم که او تصور در معنای کلی و افلاطونی عاجز بود. نه تنها برایش سخت بود 

که بفهمد که نماد کلی سگ گونه های بی شباهت و متنوع در اندازه و شکل را در بر می گیرد، بلکه این موضوع آزارش می داد که 

سگی در سه چهارده ( که به آن از کناره نگاه شده ) می تواند همان اسمی را داشته باشد که سگی در سه پانزده ( که از روبه رو 

بدان نگاه شده ) داشته باشد. چهره ی خودش در آیینه، دست های خودش، هربار که آنها را میدید غافلگیرش می کردند. سریعا به این 

موضوع ارتباط می دهد که امپراطور لیلیپوت می تواند حرکت دست های دقیقه را تشخیص دهد، فونس در حین خستگی می توانست

متداوما پیشرفت های آرام فساد را در دهه تشخیص دهد. می توانست متوجه پیشرفت مرگ شود، پیشرفت ِ رطوبت.  تماشاگر 

انفرادی و زلال یک دنیای چندشکلی، آنی و به طرز تقریبا غیر قابل تحملی دقیق. بابل، لندن و نیویورک، تحت الاشعاع شکوه ِ

 وحشیانه ی تخیل ِ مردان قرار گرفته اند. هیچ کس در قلعه های پرجمعیتشان یا راه های اضطراری اشان، حرارت و فشار واقعیتی 

به غیر قابل انکاری ِ شب و روز ِ وارد آمده بر ایرنیو ی بیچاره را احساس نکرده است، در روستای فقیرانه ی آمریکای جنوبی اش

. برای خیلی سخت بود که بخوابد. خوابیدن بدین گونه است که ذهن کسی را از جهان جدا کنند؛ فونس در حالی که روی تختش به 

پشت خوابیده بود، می توانست تمامی شکاف ها و تمامی قالب ریزهای همه ی خانه های محدود اطرافش را تصور کند. ( تکرار می 

کنم که ناچیز ترین خاطراتش بسیار ریزتر و شفاف تر از درک ما از لذت و رنج فیزیکی است. )

به سوی شرق، در امتداد یک خط ممتد که هنوز مسدود نشده بود، خانه های جدیدی وجود داشت که برای فونس نا آشنا بودند. آنها را

 سیاه، جمع و جور و تشکیل شده از تاریکی ای مشابه تصور می کرد. سرش را به آن جهت می چرخواند تا خوابش بگیرد. او 

همچنین خودش را در قعر رودخانه تصور می کرد، مبهوت و محو شده توسط جریان آب.

بدون هیچ تلاشی انگلیسی، فرانسوی، پرتغالی و لاتین یاد گرفته بود. اگرچه گمان می کنم که او در زمینه ی تفکر چندان قادر نبود. 

تفکر بدین معناست که تفاوت ها و عمومیت ها را از خاطر ببری و انتزاعات را به وجود آوری.  در دنیای بارور ِ فونس، تنها 

جزئیات وجود داشت، تقریبا در همان لحظه ای که در نظر مجسم می شدند.

نورِ محتاط ِ سپیده دم وارد ِ حیاط ِ خاکی شد.

سپس چهره ی متعلق به صدایی را دیدم که تمام شب سخن گفته بود. ایرنیو نوزده ساله بود؛ در سالِ 1868 متولد شده بود. به نظرم

 همچون یک برنز پایا و ارزشمند می رسید، باستانی تر از مصر، کهن سال تر از پیامبران و اهرام. گمان می کردم هر یک از 

کلماتم ( و هر یک از حرکاتم ) در خاطره ی کینه توزش به ماندن پافشاری می کردند ؛ بدنم از ترس اینکه نکند حرکات اضافی و

 بیهوده ای انجام دهم کرخت شده بود.

ایرنیو فونس در سال 1889 بر اثر گرفتگی ریه فوت کرد. 


Thursday, February 13, 2020

در پنجره

طرح قالی روی دیوار اتاق، به همان اندازه که کودک را می ترساند تجلی گر تمام زندگی اش بود. کودک گمان می کرد گربه ی در آغوش کشیده شده توسط دختر موقرمز روی قالی قرار است از آغوش صاحبش بگریزد و در حالی که دهان خود را به قدری باز کرده که کله اش در آن جا شود به او حمله ور شود. این بود که از آن هراسی غیر قابل وصف و دور از منطق داشت. از آنجایی که خودش قدش نمی رسید مادرش را مجبور می کرد قالی را حداقل شب ها از روی دیوار پایین بیاورد تا بتواند آسوده و به دور از ترس گربه و رویاهای حاصل از آن بخوابد. روزها دخترک و گربه اش آسوده تر به نظر می رسیدند.
جایی درون ذهنش می دانست که آنچه آن شب از پنجره دیده بود این ترس را در او به وجود آورده. اولین شبی که قرار بود در خانه ی پدربزرگ ِ پدری اش بخوابد و همیشه آنطور نمی شود که قرار است بشود. حرف های بی سر و تهی که به همه اشان گوش می داد تا چیزی از دلشان در بیاورد زده شده بود، شام سنگین خورده شده بود و رخت خواب ها پهن. همه به خواب رفته بودند یا حداقل تصور او این چنین بود. رخت خوابش را به انتخاب خودش زیر پنجره پهن کرده بودند. پدر و مادرش کمی آن طرف تر به خواب رفته بودند. هی این پهلو آن پهلو می شد بلکه خوابش ببرد، اما صداهایی که از اطراف می رسید مانع می شد. لحظه ای چشمانش را بست؛ حس می کرد خانه درون دریایی معلق است و تکان تکان می خورد؛ که دیوارها کج شده اند، شیشه ها می لرزند و درهای چفت نشده غژ غژ صدا می دهند. چشمانش را گشود. کنجکاوی بر او غلبه کرد و برخواست و پاهایش را روی پشتی گذاشت تا بتواند از پنجره نگاهی به بیرون بیاندازد. چراغ روشن ایوان پدربزرگش را با موهای صاف و سفید و سیخش هویدا کرد که لب حوض نشسته و ناخوش احوال به نظر می رسد. شیرِ آب را باز کرده بود و مدام در دهان خود آب می ریخت و تف می کرد. گویی که بخواهد چیزی را از دهان خود خارج کند. به ذهنش رسید که شاید بعد از شام مزه ی بدی در دهان پیرمرد مانده باشد و بخواهد از شرش خلاص شود. دخترک حس کرد که پاهایش روی عرض کم پشتی می لرزند، خواست سرش را از پشت پنجره پایین بیاورد که پدربزرگش متوجه اش شد. نمی دانست باید چه واکنشی نشان دهد. همان طور به چشمان مردِ پیر ِ مو سیخ نگاه می کرد و او نیز با چشمان و دهانی فراخ به دختر نگاه می کرد. حالتش دختر را یاد حیوانی انداخت اما ذهن کودک نمی توانست روی اسم بخصوصی انگشت بگذارد. انگار پدربزرگش سعی داشت چیزی به او بگوید؛ شاید درخواست کمک داشت؛ اما می دانست که حس ترحم یا خویشاوند دوستی ای در او وجود ندارد که این وقت شب به حیاط برود و به پدربزرگ پیرش که قابل اعتماد هم به نظر نمی رسید کمک کند؛ چهره جدش به طرز شک برانگیزی در تاریکی شب بی آزار به نظر می رسید. پیرمرد همچنان به نظر می رسید که سعی دارد چیزی بگوید اما ناگهان عق زد و از دهانش چیزی بیرون ریخت و در مقابل چشم های نوه اش تبدیل به یک گربه شد. پاهای دخترک دیگر عیانا بر روی پشتی به لرزه در آمده بودند اما همچون مسخ شده ها به صحنه ی مقابلش نگاه می کرد و نمی توانست پایین بیاید و به زیر پتو پناه بیاورد. به چیزی که پدربزرگش بالا آورده بود نگاهی انداخت؛ شبیه حلیم بود. به همان غلظت. دید که درون استفراغ حلیم مانند چیزی تکان می خورد. انگار دست هایی کوچک سعی دارند که خود را از آن بیرون بکشند. در مقابل چشم های وحشت زده و خیره ی دختر موفق شدند. دو مرد کوچک ِ کوله به دوش از دل استفراغ بیرون جهیدند. چند لحظه ای همان طور که مشغول گفت و گو بودند خود را تکان دادند و مابقی ماده ی لزج را از رو سر و صورت یک دیگر پاک کردند و به سمت پنجره قدم برداشتند. چرا به این سمت؟ چرا به این سمت؟ این تنها چیزی بود که دخترک از خود می پرسید. از روی پشتی به پایین پرت شد. صدای پرت شدنش پدر و مادرش را بیدار نکرد، تنها باعث شد ریتم خر و پف پدرش اندکی تغییر کند. به زیر پتو پناه برد، در دست خود ذره بینی تصور کرد و آن را به روی صورت آدمک ها آورد، هیچ چهره ای برایشان تعریف نشده بود. به دوباره چشمانش را گشود و اندازه ی دیدش گوشه ی پتو را بالا گرفت تا ادامه ی ماجرا را از دست ندهد. پنجره باز بود و گوشه ای از توری آن سوراخ. نمی داند که چرا پنجره را نبسته بود، شاید از ترس اینکه صدای بستنش پدر و مادرش را بیدار کند و او مجبور شود به آنها توضیح دهد که چرا پای پنجره بوده. شاید هم در جایی از ذهنش دوست داشت دو مرد کوچک به داخل خانه تعرض کنند و او متوجه شود که آنها در واقع از فامیل های دور هستند که همیشه بد موقع و بی خبر می آیند و از چیزهایی حرف می زنند که دختر می تواند از دلش چیزی مطابق میلش در بیاورد و شاید در کوله پشتی اشان برای او سوغاتی دارند. چشم دختر به گوشه ی سوراخ توری بود، می دانست که آنها هر لحظه از آن به داخل می آیند. نفسش تند می زد، اما از پلک زدن خودداری می کرد. صدایشان نزدیک و نزدیک تر می شد و بالاخره جثه ی بسیار بسیار کوچک دو کوله به دوش در لبه ی پنجره پیدا شد. از لبه ی پنجره به راحتی روی پشتی پریدند و از روی آن به داخل رخت خواب کودک. در این حین حتی لحظه ای از حرف زدن دست نمی کشیدند. دختر زبانشان را می شناخت، گویی که همیشه آن را می شنیده اما نمی توانست تشخیص دهد که دارند چه می گویند. دو مرد کوچک ترین توجهی به او نداشتند، انگار نه انگار که از مقابل موجودی زنده می گذرند. به نظر می رسید که راه همیشگی خانه اشان را برای بار هزارم تکرار می کنند. از کنار پا، تنه و دست های دختر رد شدند و به گردنش که رسیدند از درزی که برای نگاه کردن در پتو ایجاد کرده بود داخل شدند. انگار که از سنگ فرش جلوی در خانه اشان عبور می کنند از گردن دختر بالا رفتند و به گوشش که رسیدند بدون لحظه ای درنگ وارد شدند.
فردا صبح پدرزرگش انسان و عادی به نظر می رسید و به او نگاه های عجیب غریب نمی انداخت و با دهان باز به او خیره نمی شد. هیچ چیز را هم بالا نیاورد، حواسش بود. گوش هایش را تیز می کرد که اگر صدای عق زدن شنید گوش به زنگ شود. سر سفره ی صبحانه دختر که تمام شب را بیدار مانده بود، نگاه خیره اش را به آن طرف سفره دوخته بود، جایی که پدر بزرگش نشسته بود. با دقت به چهره ی پدر بزرگش نگاه می کرد، بدون پلک. می خواست گربه ی درون پدربزرگ را بیرون بکشد. نگاه طولانی اش باعث تعجب و سکوت همه شد اما قبل از اینکه از او علت زل زدنش را بپرسند، او سوال خود را پرسید:
" آقاجون! چه شکلی دیشب گربه شدی؟ میشه از اول گربه بشی! میخوام ببینم."


MY HEAVENLY FORM

 No more battles against old cruel sanity No more picking the false fruits of a dead branch on a dead tree Cause I'll keep waging wars a...