Friday, June 19, 2020

فونس و حافظه _ خورخه لوئیس بورخس _ مترجم : صنم خلعتبری


او را به یاد می آورم ( هیچ حقی ندارم از این فعل مقدس استفاده کنم، تنها یک مرد بر روی زمین چنین حقی داشت و او مرده ) با 
گل ساعتی در دستش. هر چند که ممکن بود، یک عمر کامل، از گرگ و میش ِ سپیدم تا سرشب بدان نگاه کند؛ آن را  به گونه ای می 
نگریست که هیچ احدی نگریسته بود. به یاد می آورمش. چهره ی خاموش، هندی تبار و دست نیافتنی اش را در پشت سیگار. دست 
های لاغر و چرم دوزش را به یاد می آورم ( به گمانم). نزدیکی آن دست ها یک کدو حلوایی به یاد می آورم که در آغوش بازوانی 
بودند که با کت اوروگوئه ای پوشانده شده بودند. صفحه ای زرد را به یاد می آورم با چشم اندازی از دریاچه ای مبهم در پنجره ی 
خانه اش. به وضوح صدایش را به یاد می آورم: صدایی آرام، خشمگین و تو دماغی ِکسی که مدت هاست ساکن ِ حومه ی شهر است 
و خواهر و برادرهایی دارد که امروزه همه ی ما خارج از ایتالیا داریم. او را بیشتر از سه بار ندیده ام؛ آخرین بار در سال 1887 
بود...این موضوع که هر کسی که او را می شناسد باید راجبش بنویسد موجب خرسندی ام می شود. اظهارنامه ی من احتمالا کوتاه 
ترین و بدون شک بی کیفیت ترین نوشته ای است که ویرایش می کنید، اما بیطرفانه ترین نیست. وضعیت اسفناک من به عنوان یک 
آرژانتینی مانع از این می شود که هر جا که سوژه یک اروگوئه ای بود در یک دسیرمب، که ژانر اجباری اروگوئه است افراط کنم. 
روشن فکر، رند، رفیق: فونس هیچگاه از این سه کلمه استفاده نمی کرد، اما به اندازه ی کافی مطمئنم که برایش نماینده ای از آن 
سیاه بختی ها بودم. پدرو لیاندرو ایپوچ نوشته است که فونس ماده ی متشکله ی جسم جدید ابر انسان بوده " یک یهودی ِ عامی و 
دهاتی". در مورد این موضوع بحثی نمی کنم، ولی نباید فراموش کرد که او بچه ی فِرِی بنتوس بوده، با محدودیت هایی خاص و غیر قابل تحمل.
اولین خاطره ام از فونس بسیار شفاف است. می توانم او را در یک بعداز ظهر در مارچ یا فبریریه ی سال 1884 به یاد بیاورم. 
پدرم آن سال مرا برده بود تا تابستان را در فری بنتوس بگذرانم. با پسرعمویم از مزرعه ی دامداری در سن فرانسیسکو باز می 
گشتم. همان طور که اسب سواری می کردیم آواز می خواندیم؛ پشت اسب بودن تنها پیشامدی نبود که موجب خوشحالیم می شد. بعد 
از یک روز شرجی، توفان شدیدی به رنگ نمک آسمان را مخفی کرده بود. به اصرار یک باد جنوبی وارد شده بود. درخت ها پیش 
قدمانه وحشی شده بودند. ترسیده بودم ( امیدوار بودم ) که این باران ِواجب ما را در هوای آزاد غافلگیر کند. انگار که با باران در 
مسابقه بودیم. وارد یک کوچه ای شدیم که میان دو پیاده روی آجری بسیار بلند ته نشین شده بود. ناگهان تاریک شده بود. از بالا 
صدای قدم هایی ممتد و تقریبا مخفیانه شنیدم ؛ چشمانم را بالا آوردم و پسری را دیدم که در امتداد راهی باریک و شکسته چنان می 
دوید که انگار از دیواری باریک و شکسته می دود. شلوار گشاد گاوچرونی، گیوه اش را به یاد می آورم. به یاد می آورم سیگار را 
در چهره ی سختش، در برابر ابرهای توفانی ای که به تازگی محدود شده بودند. برناردو ناگهان با فریادی بلند او را مخاطب قرا
ر داد: " ایرنیو، ساعت چند است؟" بدون مشورت با آسمان، بدون توقف،  جواب داد: " چهار دقیقه به هشت، برنادو خوان فرناندو ِ 
جوان." صدایش تمسخر آلود و لرزاننده بود.
مطمئن نیستم مکالمه ای که الان با آن مواجه بودم اگر توسط پسر عمویم، که فکر می کنم از روی یک تعصب عامی و این میل که 

که نشان دهد در برابر جواب های سه جانبه بی تفاوت است قدم به پیش گذاشته بود، شروع نشده بود توجهم را جلب می کرد.



بهم گفت که بچه ای که در کوچه بود همان ایرنیو فونس است، که به خاطر یک سری خصوصیاتش مشهور است؛ از جمله اجتناب 

از ارتباط با مردم و دونستن همیشگی زمان، همچون یک ساعت. او اضافه کرد که فونس پسر یک زن ِ اتوکش در شهر است، ماریا 

کلمنتینا فونس. و اینکه بعضی از مردم می گویند پدرش  دکتری در کارخانه بسته بندی گوشت بوده، مردی انگلیسی به اسم اوکانر. 

و بعضی دیگر می گویند که یک مربی اسب یا اسکات اهل منطقه ی سالتو بوده. او با مادرش زندگی می کرد، حوالی گوشه ای از 

خانه ی لورالز.

در طی سال های هشتاد و پنج و هشتاد شش ما تابستان را در مونتویدو سپری کردیم. در هشتاد و هفت به فری بنتوس برگشتم. 

جویای حال همه ی اطرافیانم شدم، کاری طبیعی بود، و بالاخره راجب فونسِ "زمان سنج" پرسیدم. به اطلاعم رساندند که در 

مزرعه ای در سن فرانسیسکو توسط یک اسب نیمه رام پرت شده و برای همیشه فلج گشته. احساس جادوی ناخوشایندی را که اخبار 

در من به وجود آوردند به یاد می آورم: تنها باری که دیده بودمش بر پشت یک اسب از سن فرانسیسکو باز می گشتیم و از یک جای 

مرتفع می دوید. این موضوع که توسط پسر عمویم برناندو به من گفته شده بود، بیشتر خصوصیت های یک خواب که توسط 

عناصر قبلی شکل گرفته بود را داشت. به من گفتند که او هیچ وقت از تخت خوابش جم نمی خورد، نگاهش خیره به درخت انجیر 

رو به رو یا یک تار عنکبوت است، که در بعدازظهر ها به خودش اجازه می داد که به پای پنجره آورده شود. او تا به حدی غرورش

 را به دنبال می کشید که جوری رفتار می کرد انگار بادی که او را به زمین انداخته یک منفعتی داشته. دوبار او را از پشت توری

 آهنی پنجره دیدم، که ظالمه بر شرایطش به عنوان یک زندانی همیشگی تاکید می ورزید: یکبار، بی حرکت، با چشم هایی بسته و 

بار دیگر، باز هم بی حرکت، غرق در تفکر عطر خوش جوانه های درمنه* بود.


با یک غرور بخصوصی شروع کرده بودم به مطالعه ی نظام مند لاتین. خورجینم شامل ِ مردان ِ مصور از لوموند، اصطلاحنامه ی 

کوئیچرات، تفسیر ژولیوس سزار و حجم غیر عادی ای از تاریخ طبیعی پلینی می شد، که از فضائل محدود من به عنوان یک لاتین

 دان قدم فراتر گذاشت و همواره می گذارد. در یک شهر کوچک همه چیز آشکار می گردد؛ برای ایرنیو که در خانه اش واقع در

 حومه ی شهر به سر می برد، خیلی طول نکشید تا از رسیدن این کتاب های غیرعادی مطلع شود. برای من دسته گل و نامه ای

 رسمی فرستاد که ملاقاتم را به یاد می آورد " در روز هفتم فبریه ی سال 1884 " ، که متاسفانه خیلی مختصر بود. خدمات 

شکوهمندی را که عمویم جوجیو هائدو، همان سال در گذشت، در جنگ شجاعانه ی ایتوزاینگو به دو ملت ارائه داد را مورد ستایش 

قرار داد و خواستار این شد که یکی از کتاب هایم را به همراه یک فرهنگ لغت " برای درک درست متن اصلی، چون هنوز لاتین 

نمی دانم." به او قرض دهم. قول داد که آنها را در وضعیتی سالم فورا به من باز گرداند. دست خطش بی نقص بود، کاملا مشخص. 

املاء کلماتش صحیح بود، همانگونه که آندرس بلو دوست می داشت. i برای y، j برای g. در ابتدا پیش خودم از اینکه مزاح کنم 

ترسیدم. پسر عمویم مرا خاطر نشان کرده بود که همچین گزینه ای ندارم، که این یکی از خصوصیات ایرنیو است. نمی دانستم این 

تصور را باید به گستاخی نسبت دهم یا جهل و حماقت که در زبان دشوار لاتین به هیچ وسیله ی دیگری به غیر از فرهنگ لغت نیاز

 نیست. برای اینکه از خواب و خیال بیدارش کنم برایش مراحل پارناسو کوئیچرا و کار پلینی را فرستادم.

در روز چهاردهم فبریه تلگرامی از بونئوس آیرس دریافت کردم که می گفت باید فورا برگردم زیرا حال پدرم " به هیچ وجه" خوب 

نبود. خدا مرا ببخشد: قدرت و منزلت دریافت کننده ی یک تلگرام مهم بودن، تمایل به ارتباط برقرار کردن با همه ی فری بنتوس  

به رغم ظاهر منفی پیغام و قید بی چون و چرایش، وسوسه ی اینکه عذاب و رنجم را به حالت نمایشی در آورم و رنگ و بوی فلسفه 

ی مردانه ی رواقیون را به آن دهم، شاید حواس مرا از همه ی احتمالات حقایق ممکن دور می کرد. وقتی که خورجینم را جمع 

کردم، متوجه شدم که کتاب مراحل و جلد اول تاریخ طبیعی نیستند. قایق فردا صبح به راه می افتاد. آن شب بعد از شام به سمت خانه 

ی فونس رفتم. از فهمیدن اینکه سرشب غم افزایی اش کمتر از روز نیست حیرت زده شدم.

در وروی خانه ی کوچک قابل احترامشان، مادر فونس درب را برایم باز کرد.

به من گفت که ایرنیو در اتاق پشتی است و نباید از پیدا کردن او در تاریکی غافلگیر شوم، چرا که او می داند چطور ساعات بطالت 

را بدون روشنایی ِ شمع سپری کند. از کاشی های ایوان گذشتم، از راه روی کوچک نیز. به حیاطی دیگر رسیدم. در آنجا تاکستانی 

وجود داشت؛ تاریکی به نظرم کامل می رسید. ناگهان صدای بلند و تمسخر آلود ایرنیو را شنیدم. داشت به لاتین سخن می گفت. 

صدایش که از تاریکی بیرون می آمد با وسواس یک متن سخنرانی، دعا یا جادویی را شمرده شمرده بیان می کرد. هجاهای رومی 

در حیاط خاکی طنین انداز شدند. ترسم باعث شد که غیرقابل رمزگذاری به نظر رسند، غیرقابل نفوذ. پس از آن، در مکالمه ی 

هنگفت آن شب، فهمیدم که آن هجاها اولین پاراگراف ِ فصل بیست و چهارم ِ کتاب ِ هفتم ِ تاریخ طبیعی را تشکیل می دادند. موضوع 

آن فصل حافظه است. کلمات آخر اینها بودند: ut nihil non iisdem verbis redderetur auditum.

 

ایرنیو بدون اینکه کوچکترین تغییری در صدایش دهد به من گفت که داخل شوم. در تخت خوابش بود و سیگار می کشید. به نظرم 

چهره اش را تا به هنگام طلوع خورشید ندیدم. گمان می کنم درخشش متناوب ِ سیگارش را به یاد می آورم. اتاق به طرز مبهمی 

بوی رطوبت می داد. نشستم؛ داستان تلگرام و مریضی پدرم را بازگو کردم.

حالا به سخت ترین بخش در داستانم می رسم. این داستان همان طور که خواننده تا به حالا فهمیده، هیچ موضوع دیگری به غیر از 

مکالمه ای که نصف ِ قرن پیش اتفاق افتاد ندارد. نباید سعی کنم که کلمات را به دوباره بسازم، کلماتی که حالا غیر قابل برگشت 

هستند. ترجیح می دهم صحت چیزهای ِ فراوانی که ایرنیو به من گفت را خلاصه کنم. این روش غیر مستقیم بعید و ضعیف است. 

می دانم که دارم تاثیر روایتم را قربانی می کنم. خوانندگان می بایست خودشان حد تردیدی که آن شب مرا تحت الشعاع قرار داده بود تصور کنند.

ایرنیو، به زبان های لاتین و اسپانیایی شروع کرد به شمردن مواردِ حافظه ی محشری که در تاریخ طبیعی نگاشته شده بود؛ 

کوروش، شاه پارس ها، که می توانست همه ی سربازان ِ ارتشش را به اسم صدا بزند. میتراداتس ِ نجیب زاده، که قانون را به بیست 

و دو زبان مختلف در کشورش وضع کرد. سیمونیدس، خالق ِ علم ِ روش تقویت هوش و حافظه از راه قیاس منطقی، متودوروس، 

که امیدوارنه هنر ِ تکرار ِ آنچه که فقط یکبار شنیده را تمرین می کرد. با حسن نیتی آشکار، ایرنیو از اینکه همچین مواردی حیرت 

انگیز تلقی می شدند حیرت زده بود. به من گفت که قبل از آن بعدازظهر بارانی که آن اسب آبی-خاکستری بخواهد بیاندازدش، همان 

چیزی بود که همه ی انسان ها هستند: کور، کر، حواس پرت با مغزهایی زایل شده. سعی کردم او را به یاد درک درستش از زمان 

و حافظه اش در به یادآوری درست اسم ها بیاندازم، هیچ توجهی به من نکرد. برای نوزده سال در یک رویا زیسته بود؛ بدون اینکه 

بنگرد تماشا می کرد، بدون اینکه بشنود گوش می داد، همه چیز را فراموش می کرد، تقریبا همه چیز. هنگامی که افتاد از هوش 

رفت، و وقتی که بدان برگشت، غنا و وضوح حال برایش غیر قابل تحمل بود. درست مثل خاطرات دور و ناچیزش. کمی بعد فهمید 

که فلج شده. این حقیقت خوشایندش نبود. خود را این طور قانع کرد که عدم تحرکش کمترین هزینه ای بوده که می بایست پرداخت 

می کرده. حالا درک و حافظه اش لغزش ناپذیر بودند.

 

  ما در یک نگاه می توانیم سه گیلاس روی میز مشاهده کنیم. فونس به همه ی برگ ها و پیچک و میوه ای که یک نوشیدنی انگور 

را می ساختند اشراف داشت. او از حافظه اش می دانست که شکل ابرهای جنوبی  هنگام طلوع خورشید در روز سی ام آپریل 

1882 چگونه بود، و می توانست آن را در ذهن اش با ابرهایی خطی در یک کتاب با جلد اسپانیایی که فقط یکبار دیده بود و حباب

 هایی که با یک پارو در ریو نگرو یک شب قبل از شورش کوئبراچو به هوا بلند شده بودند مقایسه کند. این خاطرات، خاطرات 

ساده ای نبودند. هر تصویر بصری مرتبط بود با احساس حرکت، احساس حرارت و غیره. او می توانست همه ی این رویاهایش را 

نوسازی کند، رویاهای نیمه تمامش را. دو یا سه بار او یک روز کامل را احیا کرده بود. او هیچ وقت تردید نکرد، ولی هر

 بازسازی احتیاج به یک روز کامل داشت. به من گفت: " من به تنهایی خاطراتی دارم بیشتر از آنچه که تمام بشریت احتمالا از 

وقتی جهان جهان بوده است داشته." و باز چنین گفت: " رویاهای من همانند ساعات بیداری شما انسان هاست." و به سوی سپیده 

دم، باز چنین گفت: " قربان، خاطرات من مثل کپه ای آشغال است. " دایره ای کشیده شده بر روی تخته سیاه، مثلثی در سمت 

راست، یک لوزی_ همه ی این اشکال را می توانیم به طور مستقیم درک کنیم. ایرنیو همین کار را می توانست با یال ِ مواج یک 

اسب کند، با یک گله گاو بر روی یک تپه، با یک آتش ِ رو به تغییر و خاکسترهای بیشمارش، با چهره های بیشمار یک فرد مرده 

در یک شب نشینی طولانی مدت. نمی دانم چند ستاره را می توانست در آسمان ببیند.

 

هیچ وقت به چیزهایی که به من گفت در آن موقع نه بعد از آن شک نکردم. در آن روز ها نه سینمایی وجود داشت نه دستگاه ضبط

 صوتی. با این اوصاف، عجیب و حتی باور نکردنی است که چطور هیچ کس بر روی فونس آزمایشی نکرده است. حقیقت این است 

که زندگیمان را به سر باز زندن از تمام چیزهایی که می شود سر باز زد می گذرانیم. احتمالا ما از اعماق وجودمان می دانیم ک

نامیراییم و دیر یا زود بشریت هر کاری را انجام می دهد و هر چیزی را خواهد دانست.

خارج از تاریکی صدای فونس به حرف زدن با من ادامه داد. به من گفت که در 1886 سیستم اصیلی از شمارش ابداع کرده و در 

عرض چند روز فراتر از بیست و چهار هزار علامت رفته.  از آنجایی که هیچ وقت چیزی را که یک بار بدان اندیشیده بود 

فراموش نمی کرد، آنرا یادداشت نکرده بود. به گمانم اولین انگیزه اش ناراحتی اش از این موضوع بود که سی و سه گاوچران معروف 

اوروگوئه ای ِ تاریخ به دو نماد و دو کلمه احتیاج دارند، به جای اینکه یک کلمه و یک نماد داشته باشند. بعدا این اصل پوچ را در

 سایر اعداد به کار برد. به جای هفت هزار سیزده، مثلا می گفت: Maximo Perez. به جای هفت هزار چهاده، راه آهن؛ بقیه ی 

اعداد لوئیس ملیان لفینور، اولیمار، سولفور، بازوان، وال، گاز، کتری بزرگ، چکمه ی بلند ناپلئونی و آگوستیم د ودیا بودند. به 

جای پنج هزار می گفت نه. هر کلمه یک نماد مخصوص داشت، یکجور علامت. آخرین ها در مجموعه خیلی پیچیده بودند...سعی 

کردم به 

او بفهمانم که این قطعه ی موسیقی ممزوج و احساساتی از عبارات غر متجانس دقیقا متضاد با یک نظام اعداد بودند. به او گفتم که

 گفتن 365 بدین معنا است که بگویی سه هزار، شش تا ده، و پنج تا یک، تحلیلی که در اعداد ِ سیاه پوستان ِ تیمتو و پتوی گوشتی پیدا 

نمی شود. فونس نه مرا می فهمید و نه از فهمیدن من سرباز می زد.

لاک در قرن هفتم، فرضیه ی زبانی ناممکن را پیشنهاد داد ( و رد کرد ) که در آن هر چیز منحصر، هر سنگ، هر پرنده و هر 

شاخه، نام خود را خواهد داشت؛ فونس یکبار زبانی مشابه را ارائه داد اما بعد آن را رد کرد چرا که به نظرش بسیار کلی و مبهم می 

رسید. در حقیقت، فونس نه تنها هر هر برگ ِ هر درخت از هر نوع چوب را به یاد می آورد، بلکه هر بار که آن را درک یا تصور 

کرده بود نیز به خاطر داشت. او تصمیم گرفت که هر کدام از روزهای پیشینش را به هفتاد هزار خاطره کاهش دهد که از آن پس به 

واسطه ی یک نماد تعریف شوند. از این تصمیمش با در نظر گیری دو چیز منصرف شد: آگاهی اش از این که کار تمام نشدنی و

 بسیار طول می کشد، و آگاهی اش از بی فایده بودن آن. فکر می کرد که حتی در ساعت مرگش نمی رسد طبقه بندی تمام خاطرات 

کودکیش را به اتمام رساند.

دو پروژه ای که بدان اشاره کردم ( فرهنگ لغتی بی نهایت از مجموعه ی طبیعی از اعداد و کاتالوگ روانی و بی فایده ای از تمامی 

تصاویر خاطره اش ) بی مفهموم اند اما به یک شکوه لرزانی خیانت می کنند. به ما اجازه می دهد که نگاهی اجمالی و حدس آلود به 

دنیای سرگیجه آور فونس بیاندازیم. نباید فراموش کنیم که او تصور در معنای کلی و افلاطونی عاجز بود. نه تنها برایش سخت بود 

که بفهمد که نماد کلی سگ گونه های بی شباهت و متنوع در اندازه و شکل را در بر می گیرد، بلکه این موضوع آزارش می داد که 

سگی در سه چهارده ( که به آن از کناره نگاه شده ) می تواند همان اسمی را داشته باشد که سگی در سه پانزده ( که از روبه رو 

بدان نگاه شده ) داشته باشد. چهره ی خودش در آیینه، دست های خودش، هربار که آنها را میدید غافلگیرش می کردند. سریعا به این 

موضوع ارتباط می دهد که امپراطور لیلیپوت می تواند حرکت دست های دقیقه را تشخیص دهد، فونس در حین خستگی می توانست

متداوما پیشرفت های آرام فساد را در دهه تشخیص دهد. می توانست متوجه پیشرفت مرگ شود، پیشرفت ِ رطوبت.  تماشاگر 

انفرادی و زلال یک دنیای چندشکلی، آنی و به طرز تقریبا غیر قابل تحملی دقیق. بابل، لندن و نیویورک، تحت الاشعاع شکوه ِ

 وحشیانه ی تخیل ِ مردان قرار گرفته اند. هیچ کس در قلعه های پرجمعیتشان یا راه های اضطراری اشان، حرارت و فشار واقعیتی 

به غیر قابل انکاری ِ شب و روز ِ وارد آمده بر ایرنیو ی بیچاره را احساس نکرده است، در روستای فقیرانه ی آمریکای جنوبی اش

. برای خیلی سخت بود که بخوابد. خوابیدن بدین گونه است که ذهن کسی را از جهان جدا کنند؛ فونس در حالی که روی تختش به 

پشت خوابیده بود، می توانست تمامی شکاف ها و تمامی قالب ریزهای همه ی خانه های محدود اطرافش را تصور کند. ( تکرار می 

کنم که ناچیز ترین خاطراتش بسیار ریزتر و شفاف تر از درک ما از لذت و رنج فیزیکی است. )

به سوی شرق، در امتداد یک خط ممتد که هنوز مسدود نشده بود، خانه های جدیدی وجود داشت که برای فونس نا آشنا بودند. آنها را

 سیاه، جمع و جور و تشکیل شده از تاریکی ای مشابه تصور می کرد. سرش را به آن جهت می چرخواند تا خوابش بگیرد. او 

همچنین خودش را در قعر رودخانه تصور می کرد، مبهوت و محو شده توسط جریان آب.

بدون هیچ تلاشی انگلیسی، فرانسوی، پرتغالی و لاتین یاد گرفته بود. اگرچه گمان می کنم که او در زمینه ی تفکر چندان قادر نبود. 

تفکر بدین معناست که تفاوت ها و عمومیت ها را از خاطر ببری و انتزاعات را به وجود آوری.  در دنیای بارور ِ فونس، تنها 

جزئیات وجود داشت، تقریبا در همان لحظه ای که در نظر مجسم می شدند.

نورِ محتاط ِ سپیده دم وارد ِ حیاط ِ خاکی شد.

سپس چهره ی متعلق به صدایی را دیدم که تمام شب سخن گفته بود. ایرنیو نوزده ساله بود؛ در سالِ 1868 متولد شده بود. به نظرم

 همچون یک برنز پایا و ارزشمند می رسید، باستانی تر از مصر، کهن سال تر از پیامبران و اهرام. گمان می کردم هر یک از 

کلماتم ( و هر یک از حرکاتم ) در خاطره ی کینه توزش به ماندن پافشاری می کردند ؛ بدنم از ترس اینکه نکند حرکات اضافی و

 بیهوده ای انجام دهم کرخت شده بود.

ایرنیو فونس در سال 1889 بر اثر گرفتگی ریه فوت کرد. 


No comments:

Post a Comment

MY HEAVENLY FORM

 No more battles against old cruel sanity No more picking the false fruits of a dead branch on a dead tree Cause I'll keep waging wars a...