مگر نه اینکه برای خلق کردن نباید گشنه بود و باید آن را حس کرد؟
باید زمین را طوری در خون هم زد که برای اکتشاف جنگلهایش تیم تحقیقاتی بفرستند، یا جهان را طوری پر از زندگی کرد که جنین های خوش سعادت ِ مجبور به سازندگی برای دیدن خون شکارچی تربیت کنند.هر چیزی قلقی دارد،
درست است که هیچ کار برجسته ای نیست که محکوم به گره ی کور نشده باشد،
اما گره ی کور قلق دارد، اگر آنقدر کور نباشی تا گره را ببینی.
پیش می آید! گاهی غلق را می دانی، خوب هم می دانی اما مدت هاست که از گره گشایی استعفا داده ای.
اینجاست که کیسه خواب سکون بر روی زمین غل می خورد و آلوده به رنگ تهاجم می گردد؛
چرا که نیروی مخالف قلق هایت را خوب میداند و برای زهرت پادزهری دارد که برایت سمی است.
مگر نه اینکه برای خلق کردن باید از هر رنگ استفاده کرد و از هرکدام رنگی دگر ساخت؟
من کلماتم را به تو می دهم تا دهانت را ببندم تا از جمع آنها با خودت و همه ی کلماتی که فرو داده ای، کلمه ای جدید بسازم.
آنگاه ست که از انفجار قریب الوقوع ش کلماتی خواهند رویید که برای تو نیستند، همانقدر که برای من.
آنگاه ست که من تا ابد گشنه خواهم ماند،
اما از گرسنگی نمی میرم؛
باید خلق کرد تا بتوان خلق کرد.
No comments:
Post a Comment