Tuesday, August 27, 2024

1. قلب نقره‌ای


او هرگز گمان نمی‌کرد که بدین نحو درگیر حواشی باشد، به طوریکه از دستانی که قلبش را می‌فشارند غافل بماند. قلبش به سادگی یک بادکنک، ترکیده، منفجر گشته با دیواره‌های باز و آویزان و حالا که دارد در قفسۀ سینه‌لش تلو تلو می‌خورد و بالا و پایین می‌شود، تازه دوهزاری‌اش افتاده که چه خبر است.
وقتش را گرفت تا بفهمد اگر این قلب نباشد، دیگر حاشیه‌ای هم وجود ندارد، نه زندگی عشقی‌ای، نه تعریفی از خانواده، نه درکی از وجود. وقتش را گرفت تا بفهمد که تا قبل از انفجار قلبش نیز هیچ کدام از اینها را نداشته. سعی می‌کند با نیروی ذهنش قلبش را بالا بکشد، قبلا چند باری این کار را با آب بینی‌اش انجام داده بود، با خود گفت شاید روی این هم اثر کند. تمرکز می‌کند، نمی‌تواند، قلب که از جنس مخاط نیست، بیشتر سعی می‌کند، نمی‌تواند، به دوباره، موفق نمی‌شود، یک بار دیگر، نمی‌تواند، انگار عملی نیست. سعی می‌کند دستانی را تصور کند که قلبش را به جای اصلی‌اش بر می‌گردانند، دستانی که با انگشت‌ها دیواره‌های قلبش را بر می‌دارند و به بالا می‌کشند تا شاید کنار هم قرار گیرند و بار دیگر شکل قلب پیدا کند. باز هم نمی‌تواند، دست‌ها به شکل معمول انسانی نیستند، انگشت‌ها را نمی‌تواند خوب در بیاورد، کج و کوله‌اند، شکسته، بیشتر تمرکز می‌کند، نمی‌تواند به یاد بیاورد که انگشت‌های انسانی به چه شکل هستند، با این که پیش از این از آنها برخوردار بود و جوری ازشان استفاده می‌کرد که گویی همیشه آنجا بوده‌اند و قرار است همیشه آنجا بمانند، " انگشت چه شکلیه؟" به نفس نفس می‌افتد، این انگشت‌ها چطور می‌توانند قلب را بگیرند، سالادگیر بیشتر به کار می‌آید؛ به راحتی می‌توانند یک گوجه فرنگی ِ بزرگ و پوست کندۀ آبدار را بین خود بگیرد و از این ظرف به ظرفی دیگر منتقل کنند، حتی اگر گوجه فرنگی منفجر هم شده باشد، باز یک سالادگیر از پس همچین کاری بر می‌آید. پس دستی را تصور می‌کند که به جای 5 انگشت دو سالادگیر مجزا دارد، اگر بخواهد ریاضی را وارد تخیل خود کند، که کاری گیج کننده و پرخطر است، می‌شود چهار انگشت؛ اما کی به کیست! با یک جفت سمت راست را می‌گیرد و با جفتی دیگر سمت چپ را، اما قلبش بد پاره پوره شده بود و شیارهای سالادگیر فقط آسیب را بیشتر می‌کنند. نمی‌داند چه خبر است. کاش یک شست هم داشت، در کنار دو سالادگیرش. دست از تصور می‌کشد، دست از روی قلب خویش می‌کشد، دستانش را بالا می‌آورد؛ حالا چطور می‌توانست با این سالادگیرها سالاد درست کند؟ خیار خورد کند؟ گوجه پوست بکند؟ دستانش را لرزاند تا شاید به حالت قبل برگردند اما فایده‌ای نداشت. سعی کرد بر روی دستانش تمرکز کند، تا شاید بتواند با کمک نیروی ذهنی‌اش آنها را به حالت سابق برگرداند، قبلا که انگشت پایش شکسته بود با همین ترفند آن را خوب کرده بود. به دستانش، به آن سالادگیرهای نقره‌ای براق خیره شد، سعی کرد آن‌ها را تصور کند که تغییر جنس می‌دهند و به حالت انسانی اولیۀ خود باز می‌گردند، به فکرش زد که برای تغییر جنسشان، اول باید آن‌ها را ذوب کند، با انگشت‌های پایش شعلۀ گاز آشپزخانه را روشن کرد و سالادگیرهای نقره‌ای را به روی آن گرفت. یک ساعتی بی حرکت آنجا موند، حواسش از یک جایی به بعد کلا پرت شده بود و دیگر به سالادگیرها و حرارت فکر نمی‌کرد، سعی کرد به یاد بیاورد که به چه فکر می‌کرد، اما مغزش کار نمی‌کرد. فقط متوجه شد که علاوه بر سالادگیرها، حالا تمام بازوانش نیز سوخته‌اند و دیگر کلا چیزی تحت عنوان دست ندارد؛ چون قلبش پاره پوره بود، خون به مغزش نمی‌رسید و نمی‌توانست درد را احساس کند، سعی کرد بر روی بازآفرینی بازوان و دست‌هایش تمرکز کند، اما دیگر مغزی نداشت، سعی کرد مغزش را حس کند، شاید این آخرین باری بود که می‌توانست مغز خود  را بخشی از خودش حس کند، اما دیگر مغزی نداشت، سعی کرد آخرین باری را که فرد مورد علاقه‌اش را دیده به خاطر بیاورد، اما فرد مورد علاقه را چطور می‌توانست به رسمیت بشناسد؟ اصلا وجود خارجی داشت؟ نمی‌توانست اسمی از او به یاد بیارود، چون اصلا مغزش کار نمی‌کرد. بر روی زمین، نقرۀ ذوب شدۀ داغ دید، با انگشت‌های پا سعی کرد که آن را به شکل یک انگشت انسانی در بیاورد، کاری است که خیلی طول می‌کشد، همۀ بدنش عرق کرده بود و حس می‌کرد دیگر انگشت‌های پایش را نیز حس نمی‌کند، چون قلبش اصلا خونی به آنها منتقل نمی‌کرد. بالاخره با به خرج دادن اراده‌ای بی‌سابقه در بشریت، یک انگشت نقره‌ای درست کرد، با انگشت‌های پایی که حالا دیگر تقریبا بی‌حال بودند. آن را بر می‌دارد و  به سوی قلبش می‌برد؛ سعی می‌کند تمرکز کند، چشمانش را بست. سعی کرد حس عاشقی را پیش خود تداعی کند، هیچ نظری نداشت.
انگشت نقره‌ای با شنل قرمز قهرمان‌گونه از قفسۀ سینۀ او گذشت و زیر قلبش را گرفت، آن را چند وجب به سمت بالا هل داد، درست شد! باورش نمی‌شد، قلبش با اینکه هنوز پاره بود و دیواره‌هایش باز، به جای اصلی برگشت؛ حس می‌کرد خون به مغزش برگشته، احساس آشنایی بود، انگار بعد از یک سفر طولانی به خانه برگشته باشد. حالا بهتر می‌توانست تصور کند. بر روی انگشت نقره‌ای متمرکز ماند، نمی‌توانست خود را بدون وجود آن تصور کند، با خود فکرکرد که اگر ده تا از آنها داشته باشد چقدر عالی می‌شود، چشمانش را بست و بر روی بازوان سوخته‌اش تمرکز کرد، دردی که به سراغش آمد بی‌سابقه بود، شدید و قطع نشدنی، اما خم به ابرو نیاورد، فهمید چقدر گذشته، چشمانش را باز کرد، بازوان و دستانی با ده انگشت از جنس نقره داشت، اما می‌توانست که هنوز قلبش در حال اشک ریختن است، از بس پاره پوره‌است. باز هم تمرکز کرد، این بار با جدیت و اراده‌ای بیشتر، او یک قلب نقره‌ای می‌خواست، یک قلب نقره‌ای براق که هر روز بتواند تمیزش کند، ضدعفونی‌اش کند، یک قلب که برق بزند، آنقدر نورانی باشد که همه حتی با وجود پوشش بیرونی متوجهش شوند. سعی می‌کند با نیروی ذهنیش خواسته‌اش را برآورده کند. اما درد شدید و ناگهانی‌ای که احساس می‌کند او را از اینکار باز می‌دارد. درد، موهای سرش را محکم می‌گیرد، او را بر روی زمین می‌کشد و به جایی دیگر می‌برد.

No comments:

Post a Comment

MY HEAVENLY FORM

 No more battles against old cruel sanity No more picking the false fruits of a dead branch on a dead tree Cause I'll keep waging wars a...