سوژه ی بی هدفم
این ویروس تبار اندیشمند
که از روزنه های سطحی ذهنش
نفرت دم می گیرد
و بازدمش همراست با اندورفین
کاغذ را میدانی آغوش گسترده می داند برای معرکه
بی دست، بی پا
بدون هیچ لباسی قرمز
این مردد سوژه ام به رقص در می آید
با خلوصی صد در صد
یا موسیقی در کار نیست
یا که او نمی شنود
بی گوش
او جسم کوری است
با حداقل وزن
و هر از گاهی نیسم متجاوز که از پنجره ی باز به درون می آید
او به روی عکس های قدیمی اش پرت می شود
سوژه ی بی هدفم
می داند که معرکه اش تماشاچی دارد
عده ای در تاریکی
عده ای در روشنایی
در حالیکه دستان نیسم آهسته و مجازات گونه
او را به دنبال خود می کشاند
می تواند با حس لامسه ی پشتش
رد چشمانش را دنبال کتد
دست ندارد
پس آنگاه که خود را به دیوار جنون می زند
دست آویزی ندارد
او چلاق است، نشان از پا ندارد
پس آنگاه که به سوی ویترین آشفتگی لگد می پراند
آنقدر در خلا به چرخ در می آید
تا با حس لامسه ی پشتش
بن بست فکری را دریابد
کور است
سوژه مردد و گمگشته و بی هدفم
که تصمیم به نمایش گرفته
کور است
اما از درون جسم تهی اش که چیزی به موجودیت اش نمی افزاید
با مفهوم چشم آشناست
می داند در پس این تاریکی
مار سیاه بزرگ تری چمباتمه زده
ماری که در بستر خوشه خوشه و بی نهایت نور می خسبد
او می دند که از جایی همین حوالی
صدای بمب می آید
و این رقص معرکه خواهد بود...
No comments:
Post a Comment