Thursday, February 13, 2020

هجدهیات ( گلچینی که چندان سیاه نیست و در آن خود را زیر بار ملامت نمی گیرم)




همچنان که من در آزادی پاهایم را بسته ام
آن پرنده به جای من و به من از بالا به پایین می نگرد...
شعرهایم را می دزدد و بینشان تخم می گذارد
و ما صاحب فرزندانی می شویم
من خاموشم
من آرامم وقتی که جوجه ها مادرشان را ترک می کنند
و به درون شکم گربه مهاجرت می کنند
و انسان ها میلی عجیب به تولید صدا دارند...




تو را صدها بار گول زنم
هزاران بار فریبم خوری
تو را شکافم، بویم و دور اندازم
 برایم هزاران جوانه زنی
در تو نفرتی از من هست، که آنرا عشق می پنداری
در من عشقی روید، آنگاه که مرا می آزاری
من در تو سکوت کنم، تو در من سخن گویی
من به تو راست نگویم، تو به من دروغ گویی
 تو را در ذهن کشم، مرا در چشم می آرامی
 تو را آرام بوسم، مرا آزاد می آزاری
از تو که پر می کشم، تو برایم فریاد کنی
تو را که از بین می برم، تو مرا فرا خوانی
در میان آتش، هیزم و آّب شویم
باد که می وزد، بید و بادگیر شویم
بال ها گسترانم تا شکوفا شوی
با تو وداع گویم، انگاه که گیلاس شوی





سر برفکندم در ابر
رها، رها تر از باران
تو گویی ندیدی حنجره ام را
رعد میندازد در جهان
برق میندازد در گلو
و راهی می شوم
در راهی بی قطر و شعاع
راهی به موازات هر راه دیگر
اگر راهی وجود داشته باشد
تو نمی دانی من کیستم
اما من می دانم که تو چیستی
تو خاک سر کتاب هایمی
و من خاک سر ذهنت




می شونم صدایش را
صدای همان مرغابی زخمی و مضطرب
که شاهرگش را از منقار بالا می آورد
بالهایش پیشش نبودندان
انگشتانم را دور گردنش پیچیدم
چشمانش گرد شدند 
و دستانم سرخ و داغ
تو سر می خوری بر روی آبشار انعکاسات
این جهان همه آینه و شیشه
چهره ی تو همان است که نمی شناسی
صدایش را می شنوم
صدای پچ پچ فاتحان مهاجری که در گوشم خانه کردند
صدای تق تقی که شب ها به درب اسکلتی مغزم می زنند
انگشت اشاره خم کنم دم ِ گوش،دو دوستم، دو دشمنم، دو همسایه
بر روی انگشت نشینند
بادی می وزد و هر سه ی ما را به پرواز در می آورد
سر می خورم بر روی آبشار سایه ها
سایه خودم هم دستم را نمی گیرد
آن کس که دستش را دراز کرده
توهم نهاییِ نفر آخر است



سایه ی بالشت را بر روی دیوار می بینم
که هزارپاهای رویا را زیر خود خفه می کند
ناله هایی آرام موسیقی خوابم می شوند
چشمانم آن قدر خیره می شوند تا مجال دویدن یابند
پلک ها را می بندم و جنبش چشم ها را حس می کنم
کسی در ذهنم از جاده ای پلاستیکی عبور می کند
پاهایش را روی زمین می کشد
تبری را در دستان خورشید می بینم
نشانه گرفته شده به سوی پاها
خودم یا هر کس دیگر سپر می شود
و رویا سپر من است یا هر کس دیگر



No comments:

Post a Comment

MY HEAVENLY FORM

 No more battles against old cruel sanity No more picking the false fruits of a dead branch on a dead tree Cause I'll keep waging wars a...